سیری درمقامات حبیب خداو سایر انبیاء ۱۳۸۹/۰۲/۱۵

بیان شده توسط استاد علی الله وردیخانی

کتاب: نبوت و امامت

وقتی که از لحاظ علمی و عملی آن‌حضرت سرآمد همة راهیان به سوی حق است، تمام سنّت و سیرت و شؤون زندگی او اسوة همگان خواهد شد، و قلمرو قدوه بودن او همسان منطقة رسالتش جهانی خواهد بود.

سیری در مقامات حبیب خدا و سایر انبیاء

«یا اَیُّهَا الْمُدَثِّر» ای حبیب خدا، ای مطلع جمالع ای به جامة انسانیّت پوشیده، ای گلیم بشریت بر سر کشیده برخیز؛ از این برخاستن هم برخیز؛ به بارگاه عزّت ما بگریز. این جامة بشریت و این گلیم انسانیت را از خود دور کن تا حجابات برطرف شود، تا در هوای طرب به پرواز آیی و به قرب ما رسی، که علم قرب، علمی است‌که انسان را به طیران آرد و به آشیان قرب رساند. اما علم قرب در میان گوش و زبان نگنجد، که این راهی بسیار تنگ است و علم قرب را همراهی با آب و گل، ننگ است.

ای حبیب من «اَرْسَلْناکَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذیراً» ترا به خلق فرستادیم تا آشنایان را از لطف ما خبر دهی که نواختنی‌اند، بیگانگان را بیم نمایی که گداختنی‌اند.

ای مهتر عالم، «سِراجاً مُنیراً» ای سراج منیر، آفتاب چراغ صورت است، تو چراغ معنایی. آفتاب چراغ ظاهر است، تو چراغ باطنی. آفتاب چراغ دنیاست، تو چراغ دنیا و عقبایی. آفتاب چراغ آب و گل است، تو چراغ دل و جانی.

ای مهتر عالم، از هرچه غبار راه است خود را پاک دار «وَ ثِیابَکَ فَطَهِّر» که شرط بندگی، پاکی و راستی است؛ پاکی از هر آلایشی و راستی با هر آرایشی. لا اله الا الله بر دو مقالت مشتمل است: لا اله به زبان دل، نفی آلایش است و الا الله اثبات آرایش. اگر چنان لا اله گویی، همة حجابات راه را از بیخ برکنده‌ای، آنگاه الا الله جمال خود بنماید و ترا به صفات آرایش بیاراید، در آن مقام است‌که قدم بر بساط توحید نهاده‌ای.

آری توحید مایة دین است؛ اول همة علوم و مایة همة معارف توحید است؛ حاجز میان دوست و دشمن توحید است. ثبات هفت آسمان و زمین، توحید است. نور کونین از نور توحید است. اولین گوهر از صدف معرفت، توحید است. چون نور توحید در تو تحقق یافت، زبان دل گنجینة حکمت شود و سمع دل، صدف درّ امانت گردد.«یا اَیُّهَا النَّبِیُّ اِتَّقِ الله» ای پیغمبر تقوی را پیشه کن. ای مقتدای بشر، ای برج دلالت را مهرانور، ای درج رسالت را درّ ازهر، ای بر سیادت افسر، ای افسر سعادت را گوهر، ای نقطة نبوّت به پناه تقوی شود که تمام سعادت‌ها و نیکی‌ها در تقوی است و بی‌تقوی، کار روان نیست. کسانی‌که بی سرمایه تقوی از ا ین جهان گذشتند، در چنگ قهر تقوی ماندند. فردا که روز سؤال است، تقوی را گویند بیا که امروز بازار توست، هر که را از تو نصیبی است به مراتب نصیبش او را در منزلی فرود آر که در سرای آخرت، ساکنین مقعد صدق و مقرّبین حضرت جبروت، کسانی هستند که در دنیا برتری و مهتری نجستند و خویشتن را از همه کمتر و کهتر دانستند «تِلْکَ الدّارُ الآخِرَه نَجْعَلُها لِلَّذینَ لا یُریدُونَ عُلُوّاً فِی الاَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَهُ لِلْمُتَّقینَ».

خادمان تقوی کسانی هستند که به پناه احتیاط شوند و نه از معصیت، که از هر آنچه شبهت است، اجتناب ورزند. عاشقان تقوی آنانند که از حسنات و طاعات خویش از طریق نادیدن چنان پرهیز کنند که دیگران از معصیتع که مراتب معرفت بدون تقوی به کمال نرسد.

مکاشفت که پیوند دل است با حق، از نور تقوی و معرفت حاصل شود. کسی که مراتب تقوای خود را به کمال رساند، حقیقت آیة کریمه «ما رَمَیْتَ اِذْ رَمَیْتَ وَ لکِنَّ اللهَ رَمی» در او تحقّق می‌یابد و به لسان حال، مترنّم «لا حَوْلَ وَ لا قُوَّهُ اِلاّ بِالله» می‌شود. در این مقام است‌که زبان دل در ذکر، مستهلک و جان در حق فانی، از افق تجلّی، مهر عیان تابان، صبح یگانگی بدمد. این مقام، مقام محقّ است‌که از تمام اغیار اعراض نموده توحید خالص در او تحقق یافته است.

ای مقتدای انسانیت، به خدا توکّل کن «فَتَوَکَّلْ عَلَی اللهِ اِنَّ اللهَ یُحِبُّ الْمُتَوَکِّلینَ»، که توکّل درجه‌ای است از درجات تقوی، آفتابی است‌که از برج سعادت تابد، نسیمی است‌که از سرای قرب وزد، بویی است‌که بشارت وصال آرد، درجه‌ای است‌که دست هر بی‌قدر بر قدّ آن نرسد و بصر هر سست همّت آن را در نیابد. اهل توکّل، ساکنین عالم قرآنند و مستان شربت نیستی. آنان کسانی هستند که با دنیا انس نگرفتند، از آنچه نشانة حق نداشت، دل برداشتند، گفتند یکی را دانیم و یکی را خوانیم.

ای حبیب ما، مـردان الهی اهل تقوی و توکّل، اهل تـوبه و انابه، کسانی هستند که بالباس صبر ملبّس شدند. چه، اساس این موفقیت الهیّه، صبر است «فَاصْبِرْ صَبْراً جَمیلا».

یا محمد(ص)، همة انبیاء لباس صبر پوشیدند و به مقصود رسیدند. صبر بود که به دست فرج، یعقوب را از بیت الاحزان بیرون آورد «فَصَبرٌ جَمیلٌ». صبر بود که شربت شفا بر مذاق ایوب ریخت «اِنّا وَجَدْناهُ صابِرا». صبر بود که ندای فدا به گوش اسماعیل رسانید «سَتَجِدُنی اِنْ شاءَ اللهُ مِنَ الصّابِرینَ». صبر است‌که مؤمنین را از سرای بلوا به جنت مأوی رساند. برای صابر، امروز منشور محبّت نویسند «وَ اللهُ یُحِبُّ الصّابِرین» و فردا این خلعت دهند «سَلامٌ عَلَیْکُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَی الدّار».

ای حبیب ما به مقام انقطاع درآی «وَ تَبَتَّلْ اِلَیْهِ تَبْتیلا» که تبتل، مقامی است بس بزرگ مر اهل تقوی را که بهشت با آن همه زیبایی و اشجار و انهار، به خاطر زیبای ایشان برنیاید، و دوزخ با آن همه اغلال و انکال، از سینة افروختة ایشان بلرزد. اهل تقوی و انقطاع کسانی هستند که خار کبر و حسد دامن ایشان را فرا نگیرد، و غباری از بیبان نفس امّاره بر رداء اسلام ایشان ننشیند، و دودی از هاویة هوی بر دیدة ایشان نرسد. ایشان کسانی هستند که همة قدرها را در پیش قدر الهی، غدر بینند و همة جلالها را در عالم جلال او زوال. ایشانند که کانون دل خود را از اغیار پاک و منزّه داشته‌اند.

مرحبا بر تو ای حبیب ما که مراتب تقوی و توکّل و صبر و انقطاع خود را به حدّ اعلا رسانیدی. شایسته است‌که برخیزی و مردم را به سوی ما دعوت کنی «قُمْ فَانْذِرْ». چون این فرمان الهی بر حبیب خدا رسید، بر خاطرش گذشت که عشیره‌ام به صداقت و دیانت من مقرّ آمده‌اند و هرچه زودتر مرا تصدیق خواهند کرد. چون این قدر اعتماد بر خاطرش افتاد، قصّه برگشت، هرچند بیش دعوت نمود، دورتر گشتند. فرمود عجبا! تا دعوت نبود، پیش ایشان امین بودم، اکنون که علم رسالت بر بام اقبال ما زدند، خائن گشتم!

آری ما آن کنیم که خود خواهیم. از عین خوف، رجا بیرون آوریم، از عین رجا، خوف تعبیه کنیم. بر ایشان که امیدوار بودی، میان تو و ایشان صد هزاران خیمة هجران زنیم، از کسانی‌که ناامید بودی، بین تو و آنان صد هزاران قبّة وصال برپا کنیم، عزّت و ذلّت در دست ماست.

حضرت‌رسول‌اکرم(ص) صبر را در قبـال پیشامدهـای ناگوار به جائی رسانیـد کهحبیب خدا شد. آن بزرگوار و اوصیاء ایشان صبر خود را به منتها درجة عظمت رساندند تا صاحب آن کمالات شدند، چنان‌که رضا و غضب ایشان، رضا و غضب خدا و معیار تشخیص حق و باطل شد. آنان کمال نفسی‌اند نه کمال عرضی و نسبی. همچنین مقام علمی و عملی ایشان به واسطة صبر همانند همتایی با قرآن مجید، و همانند حرکت و سکون کشتی نوح است‌که با نام خدا بود نه با علل و عوامل ظاهری.

تبلیغ حقایق و ارشاد و هدایت که از شئون جمالیّه خداست، مستلزم توحید خالص است‌که در وجود مقدس حضرت‌رسول‌اکرم و اهل بیت طهارت، ظهور تام
دارد. قلب مطهّر آن بزرگوار نه تنها در نشأه مثال و نزول، میزبان فرشتة وحی بود، که در نشأه عقل و عروج، میهمان لقای حق بود. این‌است‌که آن‌حضرت و اهل بیت او آن قدرت و توانایی را دارند که خدای خویش را، آن زیبایی زیبای مطلق را به زبان حق توصیف کنند «سُبْحانَ اللهِ عَمّا یَصِفُونَ اِلاّ عِبادَ اللهِ الْمُخْلَصین». ایشان همه از دست یک ساقی، ساقی وحدت، شراب طهور خوردند تا در ردیف مخلصین قرار گرفتند. این شراب طهور چون کوثر سیّال در سیرة علمی و عملی ایشان موج می‌زند و سرانجام به دریای وحدت می‌ریزد.

حبیب خدا، آن انسان کامل، قبل از تنزّل قرآن در مقام قوس صعود از همة مجاری وحی عبور کرده به ملاقات حقیقت قرآن نایل آمد. قلب مقدس آن بزرگوار با حقیقت قرآن در مرتبة اعلا اتحاد داشت، لذا به اسرار و تأویل‌های قرآن مجید قبل از تنزّل آن به جهان کثرت و تقسیم آن به آیات محکمه و متشابهه آگاه بود، زیرا که طهارت محض در ایشان به مقام تحقق رسیده بود. اهل محبّت، محبوبین درگاه الهی نیز می‌توانند به مراتب تقوای خود، آن مراحل طهارت را طی کنند.

همان طوری که قرآن از مسیر طهارت عبور می‌کند، از مجرای محبّت نیز می‌گذرد. نه انسان غیر طاهر قرآن را می‌فهمد، و نه آن‌که فاقد محبت است از قرآن برخوردار می‌گردد. اهل طهارت و محبت می‌توانند به گوش دل، سروش غیبی و ندای حق را بشنوند.

همة حضرات انبیاء عموماً و از ایشان اولوا العزم خصوصاً، محبوب و مجذوب خدایند، ولی در آن مرتبه که محبّند، مجذوب نیستند، سالکند و هنوز به کمال مجذوبیّتنرسیده‌اند. سیر ایشان تلفیقی است از سلوک و جذبه، امّا حضرت‌رسول‌اکرم(ص) مجذوب خالص است، لذا محبوب محض می‌باشد. درک مقام والای آن بزرگوار بدون سیر در احوال انبیاء عظام و طیّ مراتب عشق و خلوص آنان در کورة بلا، میسّر نیست.

خدای تبارک و تعالی محبّ کسانی است‌که مراتب عشق و محبت خود را نسبت به او به حدّ اعلا رسانیده‌اند. اما پا نهادن به عرصة محبت، کار هر رهرو و مهاجری نیست. مهاجرین حقیقی کسانی هستند که عقبات کثرت را به توفیق حق پیموده به وحدت رسیده‌اند، آنان که در شأنشان فرماید «وَ الَّذینَ هاجَرُوا فی سَبیلِ الله». از جملة این مهاجرین، بنیانگذار توحید، حضرت خلیل الله است‌که فرمود «اِنّی ذاهِبٌ اِلی رَبّی سَیَهْدین». آن محبوب الهی از عقبات کثرت گذشت و به کمال وحدت رسید، چنان‌که خداوند دربارة او لوح مدح به قلم لطف قدم نویسد «وَ لَقَدْ آتَیْناه اِبْراهیمَ رُشْدَهُ مِنْ قَبْلُ».

درود بر تو ای خلیل خدا که او ترا چنین مدح می‌کند اگرچه دیگران ترا قدح کردند، ولی تو به قدح ایشان، اعتنا نکردی و از آن باکی نداشتی. حق‌تعالی صقعة توحید خلیل خود را از قبل دوخته بود. در بدایت نشو او آفتاب خلّت تابیدن گرفت، ینابیع علوم و حکمت در صحن سینة او گشادند، نور هدایت تحفة دل او گردانیدند، کمر کرامت بر میان او بستند. او را به جایی رسانیدند که قدسیان ملأ اعلا انامل تعجّب به دندان حیرت گرفتند که این همه الطاف و کرامات از جانب خدای رحمان که به خلیل الله می‌رسد به چه علّت است؟ ندا رسید: ای قدسیان ملأ اعلا! آتشی که ما در جان او پنهان کرده‌ایم، اگر به صحرا آوریم، از شرر آن کونین بسوزد.

اما آن مهجور درگاه ایزد، خواست‌که دولت ابراهیم را درهم شکند، سپاه عصمت وی را منهزم سازد. آتشی برافروخت تا او را بسوزاند، ولی ندانست که جز جان و دل او را نخواهد سوخت، و جز قاعدة دولت خویش ویران نخواهد کرد. چون آن مهجور او را بر منجنیق نهاد، او نیز سرّ خویش بر منجنیق مشاهدت نهاد. چون به آتش رسید، ندا آمد: ای آتش! سرد و خاموش باش، سلطنت خود بر وی مران که ما اراده کرده‌ایم ترا بر خلیل خود بوستان گردانیم «وَ قُلْنا یا نارُکُونی بَرْداً وَ سَلاماً عَلی اِبْراهیم». آن بزرگوار در میان ازهار و انوار، در کمال آرامش نشسته وآثار قدرت الهی را نظاره می‌کرد. معنی‌حقیقیّه این ندا و آیتدر کانون دل خلیل خدا به مقام تحقق رسیده بود. چه، آتش عشق در سینة او شعله‌ور بود، در سینه او سوز مهر خدا بود، بر سر وی خمار شراب ازلی بود، قلب او حریق عشق خدا بود، جان او غرق لطف خدا بود.

آری کسی که بر حرم عنایت ازلی شد، هرگز غوغای محنت ابدی، گرد سعادت سرمدی او برنگردد. دل سوختة مهاجر حقیقی نیز بر مثال خلیل خداست و نفس او بر مثال آن مهجور. هوای نفس آتشی است‌که نفس افروخته و آن دل سوخته را با سلسله‌ها و اغلال بسته به منجنیق معاصی نهاده و به آتش انداخته، ندا می‌‌رسد «یا نارُکُونی بَرْداً وَ سَلاماً» این بنده، دلسوختة درد عشق ماست، سوخته را بار دگر نسوزند.

در هر دوری و عصری برای کشیدن بار بلا، حاملانی برخاستند و یکی از آن حاملان، حضرت ایّوب سلام الله علیه است. از بارگاه قدم او را وحی آمد: ای ایّوب! بلا بستر انبیاست، ذخیرة اولیاست، اختیار اصفیاست. حضرت ایوب چون جام بلا را به دست وی نهادند، گفت ما به یاری حق این بلا را با صبر نوش کنیم «اِنّا وَجَدْناهُ صابِراً»، و چون فرمود «نِعْمَ الْعَبْدَ اِنَّهُ اَوّاب»، گفت تا حال، ما بار بلا را به تن می‌کشیدیم، اکنون که ما را به خلعت «نِعْمَ الْعَبْد» مفتخر فرمودند، بعد از این بار بلا را به دل و جان کشیم.

ای یوسف صدّیق، سلام بر تو، رهایی از دست حاسدین به سه روز زندان چاه ارزد. هفت سال زندان به ولایت مصر ارزد. مشاهدة جمال حق به هزاران سال زندانی شدن ارزد. این معنا را کسی داند که او صاحبدل است «ذلِکَ ذِکْری لِمَنْ کانَ لَهُ قَلْبٌ». اگر صدها سال روی در خاک مالی و عالم بر فرق سر پیمایی تا آن نقطة حقیقی که نامش دل است با آن طاعات موافقت نکند، بر همه قلم نیستی درکشند.

به حضرت داود علیه السلام خطاب رسید: ای داود زبانت دلالی است بر سر بازار دعوی، در صدر دارالملک دین او را محلّی نیست، محلی که هست، دل راست، از او بوی احدیّت و ازلیّت می‌آید، تا دل از عبّودیت اغیار نرسته به دوست نخواهد رسید. شرط رسیدن به مشاهدة انوار جمال این‌است‌که دل خود را از عبودیّت اغیار برهانی که در بازار الهی، خریدار دل هستند، گوهر اخلاص که یابند، در صدف دل یابند.

حضرت موسی سـلام الله علیـه در سماع کـلام حق بـود و در منزل «وَ قَرَّبْناهُ نَجِّیا»شراب عشق از جام مهر نوش کرد و در عالم سرمستی، نعرة «ارنی» زد. خطاب آمد: ای موسی! اگر خواهی که در میدان مشاهدت، نسیم قرب ازلی از مقام جبروت بر جان تو وزد «فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ» چنان‌که نعلین را از دو پا بیرون کنند، حب دو جهان را از دل بیرون کن، از دنیا بیزار شو با ما یکتا شو، که دنیا پلی است گذشتنی و بساطی است در نوشتنی، مرتع لافگاه مدّعیان، سرمایة بی‌دولتان، معشوقة ناکسان، قبلة خسیسان، دوستی بی‌وفا، دایه‌ای بی‌مهر. این دنیاست‌که بر طارم بلندی نشسته و از شبکة شک به بیرون نگریسته می‌گوید: من هزاران عاشق خود را کشتم، لکن دستم به خون کسی آلوده نگردید.

ای موسی! یگانه را یگانه شو که محبوبین الهی، کسانی هستند که حبّ دنیا را از دل بیرون کردند، از دنیا خارج شدند حتی به جنّت نیز اعتناء ننمودند، زیرا جز جمال و رضای حق، ایشان را آرزویی نیست. جنّات عدن با صفات خویش ایشان را استقبال کند، لکن ایشان التفاتی بدان نکنند.

جناب جبرئیل گفت از خدای تبارک و تعالی، حقیقت اخلاص را پرسیدم. فرمود: گوهری است‌که از خزینة خویش برداشتم و در سویدای دل بندة خود به ودیعه نهادم. اما تجلّی آن مستلزم تحمل ریاضات، مجاهدات، مشقات و شداید است، و هریک از انبیاء و اولیاء و اوصیاء به نوعی مبتلا و ممتحن بودند. حضرت نوح به دست قوم خویش گرفتار، حضرت موسی به دست فرعون و قبطیان گرفتار، حضرت یعقوب به فراق یوسف، و زکریا و یحیی به محنت قتل. یکی گرفتار غربت و مذلّت، یکی در آتش فقر وفاقت، یکی به محنت بیماری و علّت، یکی به محنت قتل و شهادت؛ هرچند همة اینها در ذائقة باطن محبوبین الهی از هر چیز شیرین‌تر است. در حقیقت، بلا و شداید پرتوی است از جمال خدا و آنان در حین ابتلا، سه زیبایی را مشاهده می‌کنند: زیبایی مبتلا کننده، زیبایی بلا، و زیبایی مبتلا.

شکم ماهی گرچه حضرت یونس را بلا بود، اما از روز باطن، خلوتگاه او بود. میان آتش نمرودی، خلوتگاه خلیل خدا بود. درون غار، خلوتگاه مهتر عالم بود. هر مؤمن موحّد و متعهد را نیز خلوتی است. خلوتگاه سالک متعهّد سینة اوست، غار سینة مؤمن، تجلّی گاه خداست‌که خود چنین فرمود: سینة مؤمن محل اسرار الهیّت ماست، بر درخت ایمان مؤمن آشیان مرغ اقبال ماست، مرغزار سینة عاشق، چشمة فیض نظر جلال ماست، این استخلوتگاه مبارک، این است چشمة زلال بی‌آفت. نبینی اصحاب کهف را که چون از خود برخاستند و روی دل به خدای تبارک و تعالی آوردند، چگونه ایشان را در غار غیرت و در کنف ولایت نگاهداشت؟! نور آفتاب در برابر نور سرّ ایشان متقاصر آمد که نور آفتاب، نور صورت بود، لکن نور ایشان نور سریرت. این‌است‌که چون نور آفتاب به ایشان رسیدی، از بریق نور شعاع سرّ ایشان، دامن برچیدی؛ دیدة صدّیق اکبر باید تا نور سریرت بیند.

خدای تبارک و تعالی خواست ذریّت آدم را به عالیترین عطیّت بیاراید، آنان را به اعطاء محبّت و عشق بیاراست. سپس زخارف دنیا را بدیشان عرضه کرد، همة زخارف دنیا را استقبال نمودند، اما از هزار قسمت یک قسمت، همچنان بر بساط محبّت باقی ماندند. سپس این یک طایفه را هزار قسم نمود و عقبی را بدیشان عرضه کرد جز یک طایفه، همه شیفته و فریفتة نعم ابدی و حور و قصور شدند، ولی این یک طایفه همچنان بر بساط محبّت و معرفت ایستاده بودند. خطاب رسید که شما چه می‌جویید؟ گفتند «اِنَّکَ لَتَعْلَمُ ما نُرید» خدایا تو می‌دانی که مقصود ما چیست. این طایفه را نیز هزار قسم کرد و به سر کوی بلا آورد و مهالک این کوی بدیشان بنمود، همه روی از کوی بلا برتافتند جز یک طایفه که عاشق‌وار سر به کوی بلا نهادند، نه از بلا اندیشیدند ونه از عنا و بر مقام توکّل نشستند، از روی اختیار برخاستند و خیمة رضا و تسلیم بر کوی قصا و قدر زدند.

اینان کسانی هستند که سالها در کورة بلا گداخته‌اند، درد زدگانی هستند که دردشان را درمانی نبوده، آتشدلانند که شررشان را دودی نیست. با این همه، بانگ عشق آتشین ایشان در عالم ملکوت افتاده که ای محبوب ما! گوی جان به میدان تو داریم، هر کجا خواهی بینداز. تو ما را گرفتار عشق خود نمودی «اَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ» به سمعمان رسانیدی، زهر بلا چشانیدی، سوگند به عزّتت تا جمال خود را بی‌پرده به ما ننمایی، خریدار بهشت نیستیم. در این مقام است‌که پردة جلال از جمال بردارد، آن عاشقان سوخته دل، بی‌واسطه کلام حق شنوند که ای رضوان، بهشت ترا؛ ای مالک، دوزخ ترا؛ ای کرّوبیان، عرش شما را؛ ای عاشق دلسوختة من که مهر مهر در توست، من ترا و تو مرا، و بی پرده؛ جمال حق بینند.

آری هر که قدم به عالم حقیقت گذاشت، بالاخصّ پا به عرصة عشق نهاد و بر سر کوی محبوب ازلی خیمه زد، او را به زنجیر بلا بندند و حلقة نیازش را از حلقة در بی‌نیازیبرآویزند. همچنان‌که امانتی را که به کسی دهند، مهر بر آن نهند و چون باز خواهند آن را مطالعت کنند تا ببینند مهر در جای خود باقی است، در دل محبّ نیز امانتی به ودیعت نهاده‌اند از عهد «اَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ» و مهر «بلی» بر آن نهاده‌اند. چون عمر به پایان رسد، آن فرشته درآید و ببیند آن مهر به جای خود باقی است یا نه چه، مهر از مهر بود و مهر آنجا نهند که مهر متجلی است.

حضرت‌رسول‌اکرم(ص)، آن علت غائی کائنات، حبیبی است‌که تمام انبیاء و اوصیاء به نام او نازند: حضرت موسی سلام الله علیه هرچه کوشید آتش ندید، ناگاه به جانب طور نگاه کرد و آتش دید «آنَسَ مِنْ جانِبِ الطُّورِ ناراً». آن بزرگوار بر سر درخت، صورت آتش دید و در سویدای دل آتش عشق دید. البته آتش صورت، نیاز باطنی و معنوی انسان را رفع نمی‌کند و او را به مقصد نمی‌رساند. آتش عشق و محبت خداست‌که انسان را به مقصد و مقصود اصلی می‌رساند.

حضرت موسی ساعتی زیر آن درخت بایستاد، درختی که در باغ وصلت بود، بیخش در زمین محبت بود، شاخش در آسمان صفوت بود، برگش قربت بود، شکوفه‌اش نسیم و بهجت بود. مسلّم است‌که چنین درختی دارای کدام میوه خواهد شد. میوه‌اش در حقیقت، میوة همان عشقی که به مقام اعلا رسیده، «اِنّی اَنَا الله» بود. زیر آن درخت به مقام فناء فی الله رسید، تمام وجودش سمع گشت. به آن مقام رسید که خدای تبارک و تعالی می‌فرماید: به سمع من بشنوید، به زبان من گویید. تفرقت به جمعیت رسید، ناگاه ندایی برآمد که ای موسی «اِنّی اَنَا الله». شاخ عنایت، بر هدایت داد و بحر ولایت، نور کفایت افکند.

ای موسی! این همه عنایات نسبت به تو در اثر حبّ کاملة تو به حبیب من است. عشق او، عشق من است، عشق من، عشق اوست. او پیغمبر آخرالزمان، حبیب من است؛ این‌است‌که می‌فرماید: ای سید دو عالم، ای مهتر ذریّت آدم، ای بر آسمانها و زمین مقدّم، ای ناشر اعلام نبوت، ای کاشف اسرار ولایت، ای واضع منهاج شریعت، تو حبیب منی.

ای حبیب من! تو نبودی که ما در سمت غربی کوه طور سینا با موسی از تو سخن گفتیم و حدیث تو کردیم. جاه و جلال و شکوه و قرب و منزلت ترا به او نمودیم و گفتیم ای موسی،اگر خواهی که در پیش ما رفعت یابی، بر حبیب ما پیغمبر آخرالزمان، درود بسیارگوی «اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلَ مُحَمَّد». او برگزیدة ماست، او نواختة لطف ماست، او عارف به تعریف ماست، او حقّة نور حکمت است، نور حدقة عالم قدرت است.

حضرت موسی گفت: الهی من می‌خوانم در تورات حالات امتی را که به زیورهای الهی در حدّ اعلا آراسته‌اند، ایشان امّت کدام پیغمبرند؟ یا موسی! ایشان از امّت حبیب من، پیغمبر آخرالزمانند.

آنانند که مراتب معرفت و طاعتشان به حدّ کمال رسیده. آنانند که روزه می‌گیرند و نماز می‌خوانند، همیشه در حال نماز و روزة باطنی هستند. ایشانند که به روز در منزل رازند و به شب در محمل ناز. به روز در نظر صنایعند و به شب در مشاهدة صانع. به روز راه پویند و به شب راز گویند. خدای تبارک و تعالی روضة رضوان را به خاطر حبیب خود و دوستان او آراید، و دوستان را به دل آراید، و دل دوستان را به نور جمال و کمال و جلال خویش آراید.

دوستان خدا، مجذوبین و محبوبین درگاه الهی، آناننند که نیستی خود را از لوح قدم برخواندند، رأیت نیستی خود بر عالم هستی او زدند تا از نیست به هستی رسیدند، به حول و قوة خود تکیه ننمودند. در احتیال و غرور اختیار و غرور اختیار بر خود بستند و به صدق افتقار، خود را به بارگاه قدس الهی افکندند، خداوند تبارک و تعالی نیز به رأفت و رحمت خویش آنان را به پردة عنایت و کنف حمایت خود درآورد.

عاشقان الهی آنانند که به هوش ظاهری تکیه نکردند، دانستند آن عقل و هوشی که حب دنیا را در دل بوجود آورد، معتبر نیست. لذا در مشاهدة شاهد قدم، مدهوش شدند تا به هوش حقیقی رسیدند و بی‌پرده جمال محبوب خویش را مشاهده نمودند.

بنگریم که خدای تبارک و تعالی دربارة تقاضای آن محبوبش چه فرمود «قالَ رَبِّ اَرِنی اُنْظُرُ اِلَیْکَ» مسلماً مراد حضرت موسی(ع) این نبود که با دیدگان ظاهر خدا را ببیند، که از آن شخصیت بزرگ الهی بعید است؛ بلکه این همان درخواستی است‌که حضرت سجاد(ع) از خدا می‌نماید که الهی جمال خود را بی‌پرده به من بنما.

«قالَ لَنْ تَرانی» با این شرایط هرگز نتوانی مرا ببینی و مشاهده کنی که دیدار مرا «وَ لکِنِ انْظُرْ اِلَی الْجَبَلِ فَاِنِ اسْتَقَرَّ مَکانَهُ فَسَوْفَ تَرانی» شرط است.«فَلَمّا تَجَلّی رَبَّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَکّاً وَ خَرَّ مُوسی صَعِقاً»حضرت موسی بیهوش شد،آن هوش ظاهری رااز دست داد و دیگر

مطالب مرتبط :

  1. سیری درمقامات حبیب خداو سایر انبیاء ۲

شما می توانید دیدگاهی بفرستید, یا از داخل سایت خود بازتاب کنید.

فرستادن دیدگاه

بستن popup دیدگاه

فرستادن دیدگاه