استحاله خدایی با عشق ۱۳۸۸/۰۴/۰۴

بیان شده توسط استاد علی الله وردیخانی

کتاب: کعبه جانان - جلد سوم

استحالة خدایی با عشق

ای انسان بدان که تو نسخة مجموع همة عالمی. تنی داری که خلاصة همة عالم اجسام است؛ روحی داری که زبدة همة عالم ارواح است. دلی داری که هیئت اجتماعی است از خصایص هر دو. سرّی داری که نسخة عالم الوهیت است.

تا تن را به رنگ جان در نیاوری، از پوست بیرون نشوی و ولادت نفسانی بر تو حاصل نگردد. این پوست یکی نیست بلکه متعدد است و آن تعینات و جهات می‌باشد که باید از همه بیرون آیی. از هر پوستی که بیرون می‌آیی و از هر بطنی که متولد می‌شوی، خویشتن را لطیف‌تر و نورانی‌تر مشاهده می‌کنی.

ای سالک طریق حق بر توست که از علایق و عوایق و عقبات داخلی و جمیع موانع خارجی فانی شوی تا طی مراحل حق بر تو ممکن باشد. موانع داخلی عبارتند از: هوی، نفس، شیطان، عرف، عادت، مألوف، که هر کدام برای تو حجابی است عظیم، باید که از این همه و توابع و لواحق و لوازم و عوارض آنها فانی شوی.

در این مقام معنی فناء آن است که حظی از آنها ظاهراً و باطناً به دل راهی ندهی تا از قید همه آزاد شوی، بدان که طی طریق حق اشق است. بزرگان، خویشتن را به حلیة این فناء بیاراستند، راهروان طریق حق نیز باید این فناء را حلیه و شعار و دثار خود سازند تا فتح باب الهی و وصول به بارگاه قدس میسر گردد. این منصب الهی نصیب کسی گردد که طالب صادق باشد.

صدق را مراتبی است: اول ـ توجه صحیح به عزم و جزم برای طلب اصول.
دوم ـ صبر و مداومت بر مجاهدات جسمانی و ریاضات نفسانی. سوم ـ توکل در کلامور. چهارم ـ تسلیم و رضا. پنجم ـ اعتماد و ثقت کامل به حق که بی آن وحدت حاصل نشود. این پنج اصل از امهات مقامات رجالند.

باید از ظواهر نیز درگذری و به مألوفات برنگردی و در این مجاهدت و ریاضت مداومت کنی تا ترا ملکه گردد به مرتبه‌ای که با وجود قدرت، خلاف آن نکنی. باید که قوای نفسانی و غضبی تبدیل به قوای روحانی گردند و قوای روحانی و ملکی نیز تبدیل به حقایق رحمانی شوند، به مرتبه‌ای که تن رنگ جان گیرد و جان صورت الهی پذیرد، و این کامیابی به واسطة غلبة روحانیت است بر جسمانیت.

عرف مألوف، و اُلْف معروف به واسطة استیلای جسمانیت است بر روحانیت، در این حال است که جان ثقیل گشته زیرا که آثار و خواص تن را پذیرفته، در این صورت نمی‌تواند طی منازل طریق حق کند. ولی اگر جان بر تن استیلا یابد و روحنت مستولی شود، تن در روح پنهان گردد. ابدال را بدین جهت ابدال خوانند که آثار جسمانی به آثار روحانی مبدل گشته است.

اگر طالب، صادق شود و مناسبت کامل با روحانیت داشته باشد، خداوند تبارک و تعالی مرشدی برای او روزی فرماید که وی را تسلیک کند.

طالب باید راه افراط و تفریط نپیماید، زیرا در چنین صورت ممکن است از شیاطین و اجانین او را به صورت مرشدی پیدا شود که ظاهراً او را ارشاد کند و لیکن در حقیقت وی را از اعتقادات صحیح خارج سازد. آری این مرشد کذایی در دل طالب، تزیین زخارف و اباطیل و تسویلات شیطانی به وجهی کند که آن را حق و کرامت تصور نماید و ضلال را هدایت، و اضلال را تجلی و کشف و شهود پندارد.

سالکا، بکوش تا ترک وطن مألوفات و عادات کنی آن چنان که ترک مألوفات، مألوف‌تر گردد. بدان که طی این مسیر و حصول مقصود بدون عشق و قرار گرفتن در حوزة جاذبیت الوهیت امکان‌پذیر نیست.

عشق، در حقیقت عشق به زیبایی است. تنها زیبایی شایسته عشق و ستایش است. باید دانست که زیبایی تام و ابدی از آن خداست و هرچیزی که در عالم ظاهر زیباست، تنها جزئی و پرتو گذرانی از آن جمال ابدی است.

زیبایی هر چیزی مانند نور گرفتن دیوار است از آفتاب، چون خورشید از آن رو بگرداند، دیوار تاریک است. بنابراین عشق به هرچیزی که دارای زیبایی جزء و موقت و عاریتی است شایسته نیست، از ظاهر باید گذشت و به اصل و منشأ ذاتی همه زیبایی‌هارسید.

عشق یکی از اصول فناست. نیروی جاذبة ذرات و استحاله شکلی در شکلی، یعنی جذب و انجذاب که باعث رشد است، همه تجلیات عشقند، ولی کمال این تجلیات در دل انسان کامل پیداست.

انسان به صورت، عالم اصغر است و به معنی، عالم اکبر. انسان کامل، همان کمال مطلوبی است که برای تحقق یافتن آن، همه خلقت در کارند و همة سیر تکامل به سوی این هدف است.

انسان کامل علت غایی خلقت است، هرچند ظاهراً و زماناً بعد از همه به وجود آمده، ولی در واقع نخستین جنبده اوست. از نظر زمانی، درخت علت میوه است، لکن از نظر غایی، میوه علت درخت است.

جوهر روح انسان، الهی است که به دلیلی هبوط کرده و مهجور افتاده است و او می‌کوشد نخستین مقام خود بلکه بالاتر از آن را دریابد.

انسان دارای نفس و روح است: اولی بیانگر منشأ شر و دومی بیانگر اخگر الهی است. اولی از عالم خلق است و دیگری از عالم امر صادر شده است، ولی نفس دانی با درک حق و تزکیة اخلاقی فانی شدنی است.

اگر جوهر ذاتی انسان، الهی است و تحقق این وجود الهی در همین حیات فانی میسر است، پس منطقی است که بگوییم اگر انسان کمال وجود خود را تحقق بخشد، سر منشأ قدرت و علم بی‌کران گردد.

در روح انسان، عالی‌ترین واقعیت و در جسم او دانی‌ترین نوع آن جای گرفته، دل انسان کامل، عرش خداست و عقل او قلم تقدیر، و جانش لوح محفوظ، پس انسان در وجود خود حامل مثال اعلای همه چیز است.

معرفتی که عطیه الهی است و آزاد از چند و چون عقل است، از درون می‌جوشد و بطن حیات اشیاء را نمودار می‌سازد، ولی منشأ این معرفت حواس نیست بلکه همان معرفتی است که خداوند متعال حضرت آدم (ع) را کرامت فرمود و موجب شد که فرشتگان او را سجده کنند.

انسان از درون خود علمی ورای عقل و منطق دارد و دستیابی بدان از طریق تفکر نیست، بلکه تنها از صافی دل، از آنچه جز خداست، میسر گردد. پس شرط اصلی وصول بدان معرفت، دلی صاف و بی‌غش است تا مرآت حق گردد.انسان کامل در رابطه نهایی عشق، ارادة خویش را در ارادة حق مستغرق سازد و زندگی در خدا، استحالة خدایی است، هر روحی که زندگی در خدا آغاز کند بدو بقاء می‌یابد.

حال انسان کامل بر عقل و منطق و احساس پوشیده است. او از تأثیر اندیشه‌ها معاف است، وجود او در حضور خدا پایانی ندارد، چون بدین درجه رسد، اوصاف بشریت از او محو و به اوصاف الوهیت متصف گردد. این همان چیزی است که عارفان کامل آن را تولد دوباره خوانند و آن چیزی جز مرگ در خویش و زندگی در خدا نیست. عارفی گوید: این من نیستم بلکه مسیح است که در من می‌زید. این که حضرت مسیح (ع) فرمود: برای یافتن زندگی باید آن را گم کرد و برای ورود به عالم ملکوت باید دوباره متولد شد، اشاره به همان حقیقت است.

قرآن مجید از یک سو تأکید می‌کند که خدا ظاهر است و باطن، اول است و آخر، جز او هرچه هست فانی است، و از سوی دیگر نیز قائل به بقاء انسان است. ادراک این حقیقت از قدرت عقل و منطق خارج است.

پیوسته بنده از خدا محجوب است مگر این که اوصاف وی فانی شود. عاشقان حق، خورشیدهای بی ابرند. آری صفا، صفت کسانی است که عاشقند و عاشق کسی است که از اوصاف خود فانی شده و به اوصاف حق بقاء یافته ا ست.

روح بر هبوط دردناک خود واقف است و تلاش او برای معرفت حق و بازگشت به سوی خداست، ولی باید دانست که مطلق نه پذیرای کثرت کند و نه پذیرای صفات و تعینات.

در عالم روح، کثرت و وحدت یکی است و وجود یگانگی آنها واقعیتی است؛ هرچند دو شیء نمی‌توانند در محل واحد وجود داشته باشند، ولی دو اراده یکی می‌شود. عالی‌ترین مثال برای این مطلب، فنای تام ارادة عاشق در ارادة معشوق است. تا این اراده حاصل نشود، نمی‌توان از امارگی به مطمئنگی رسید.

از مقام امّارگی به مطمئنگی نتوان رسید جز به تصرفات جذبات حق و اکسیر عنایت رب، چنان که فرموده «اِنَّ النَّفْسَ لَاَمارَةٌ بِالسُّوءِ اِلاّ ما رَحِمَ رَبّی» تا نفس اماره معموره نگشته به مطمئنگی نتوان رسید.

عده‌ای از فلاسفه را از اینجا غلطی افتاد، پنداشتند امارگی از صفات ذمیمة حیوانی است و در تهذیب نفس از طریق عقل خود کوشیدند، به امید آن که از امارگی بهمطمئنگی رسند. از این معاملات به مقصد و مقصود نتوان رسید، مگر این که نفس اماره معمورة شرع گردد.

ایشان پنداشتند شرع برای تزکیه نفس است و گفتند ما را این تزکیه از طریق عقل خود حاصل گردد، دیگر ما را به شرع و انبیاء حاجت نیست. چون نور ایمان نداشتند که بدانند از حجاب طبع به طبع نتوان رست و ندانستند که یکی از اسرار شریعت آن است که جذبة حق در آن تعبیه شده، بنابراین انسان نمی‌تواند به طبع خویش کسی را از چاه طبع رهایی دهد «وَلکِنَّ اللهَ یَهْدی مَنْ یَشاءُ».

پروانه صفتان جانباز عالم عشق که کمند جذبة الوهیت به گردن ایشان در عالم الست افتاده، امروز چندان به پر و بال طلب، گرد سرادقات شمع جمال حق پرواز می‌کنند که به دلیل «مَنْ تَقَرَّبَ اِلَیَّ شِبْراً تَقَرَبْتُ اِلَیْهِ ذِراعاً» یک شعله از شعله‌های «وَ نَحْنُ اَقْرَبُ اِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَریدِ» استقبال کنند و به دست «جَذْبَةٌ مِنْ جَذَباتِ الْحَقِّ تَوازی عَمَلَ الثَّقَلَیْنِ» او را در کنار وصال کشد که «یا اَیَّتُهَا النَّفْسُ المُطْمَئِنَّةُ اِرْجِعی اِلی رَبِّکِ».

مطلب مرتبطی یافت نشد


شما می توانید دیدگاهی بفرستید, یا از داخل سایت خود بازتاب کنید.

فرستادن دیدگاه

بستن popup دیدگاه

فرستادن دیدگاه