خودنگاری یا خدانگاری؟ ۱۳۸۸/۰۳/۲۹

بیان شده توسط استاد علی الله وردیخانی

کتاب: کعبه جانان - جلد سوم

خودنگاری یا خدا نگاری؟

در قرآن مجید آیة شریفه «تَحِیَّتُهُمْ یَوْمَ یَلْقَوْنَهُ» مختص به یاران حضرت رسول اکرم(ص) است. سالک موحد و صادق نیز در ردیف آن نفوس فاخره و بحور علم ذاخره است، در ردیف آن رجالی که با مولای خویش عهد و پیمان بستند و بدان وفادار ماندند «رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللهَ عَلَیْهِ».

باش تا این سالک مراحل طریق حق را طی کرده به سعادت ابدی نایل گردد. از ماسوی برخیزد، تأخیر و درنگ از پای عطف برطرف شود، ابر لطف باران کرم ریزد، خورشید وصال از مشرق یافت تابان شود، دیده و جان و دل به دوست نگران گردد.

آن دیده که الهی ترا دید به ملاحظه غیر کی پردازد؟ آن جان که با تو صحبت یافت، با آب و گل چند سازد؟ خو کرده به حضرت عزت به مذلت حجاب، چند برتابد؟ آن مردان الهی که کمال انقطاع از ماسوی برای ایشان عنایت شده، کی به خودنگاری پردازند؟!ای جوانمرد خود را چه نگاری که خود نگاری را قدری نیست. خود را چه آرائی که خود آرائی را بهایی نیست. بگذار «وَ زَیَّنَهُ فی قُلُوبِکُمْ» بی تو ترا بیاراید؛ از او به او نگر نه از خود به او.

معلم اول ما چنین تعلیم فرموده «اِنّا اَرْسَلْناکَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذیراً». ای مهتر عالم ترا به سوی خلق فرستادیم تا آشنایان را از نواخت و لطف ما خبر دهی که نواختنی‌اند، بیگانگان را بیم دهی که گداختنی‌اند، دوستان را بشارت دهی که سرای سعادت از بهر ایشان می‌آرایند.

ای آدم! اگرچه تو سر جریدة اصفیائی و عنوان صحیفه انسانی، اما با محمد (ص) برابری چون توانی که تو درد زدة این خطائی «قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْها جَمیعاً»، و او در سور این سرور است «اَسْری بِعَبْدِهِ».

ای نوح! اگرچه تو شیخ الانبیائی و در معهد نبوت، مجاب الدعائی، لکن با محمد صحبت چون توانی که تو سراسیمه این زخمی «فَلا تَسْئَلْنِ ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ» و او دست آموز این لطف است «وَ لَسَوْفَ یُعْطیکَ رَبُّکَ فَتَرْضی».

ای خلیل! اگرچه تو پیشوای ملتی و طراز حله خلّتی، لکن با محمد (ص) برابری نتوانی که تو در تواری این تهمتی «بَلْ فَعَلَهُ کَبیرُهُمْ» و او در زمرة این عصمت است «لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدّینِ کُلِّهِ».

ای موسی! اگرچه تو همراز رحمانی، لکن با محمد برابری نتوانی که تو مهجور این ضربتی «لَنْ تَرانی» و او مخمور این شراب است «اَلَمْ تَرَ اِلی رَبِّکَ».

ای محمد بشارت ده دوستان را که ایشان را نواخت‌های نیکو در پیش ماست. داعی را اجابت، سائل را عطیت، مطیع را مثوبت، سالک را اگرچه جرم بسیار است ولی رحمت ما از آن بالاتر و وسیع‌تر است.

ای محمد این همه که شنیدی از فضل، کبیر است نه فضل کبیر. فضل کبیر را حالی دیگر و نواختی دیگر است. دل به نور یافت، غرق گشته و از غرقی که هست، طلب از یافت نمی‌داند و از شعاع وجود، عبارت نمی‌تواند!

هزار جان فدای آن سالک که رموزعشق داند. خدای تبارک و تعالی کسانی را که طوق عشق و محبت در گردن دارند، در حُجر فضل و مهد عهد می‌پروراند. عرش را صفت رفعت است، او را رفعت بس. کرسی را صفت عظمت است، عظمت او را بس. آسمان را آرایش و زینت است، آرایش و زینت او را بس. نفس را انانیت است، انانیت اورا بس. ای دل که تو دارای انکسار و افتقاری، ترا فضل و رحمت ما بس «قُلْ بِفَضْلِ اللهِ وَ بِرَحْمَتِهِ فَبِذلِکَ فَلْیَفْرَحُوا». اگر مؤمنان را سزاست نعیم بهشت، عارفان سزاوارترند بر امید دیدار جمال احدیت، و یافت حقایق قربت و تباشیر وصلت.

ای جوانمرد! کسی که دیدار محبوب ازلی او را عنایت شده و با ولیّ نعمت مأنوس شده، دیدار نعمت او را چه سیری دهد؟ الهی به بهشت و حورا چه نازیم، اگر صدقی دهی که با آن در دل بهشتی سازیم «وَالَّذی جاءَ بِالصِّدْقِ وَ صَدَّقَ بِهِ».

صدق به معنی راستی است و آن در چهار چیز است: قول، عهد، عزم، عمل. در قول چنان که حضرت مصطفی (ص) را فرمود «وَالَّذی جاءَ بِالصِّدْقِ» و حضرت اسماعیل را فرمود «اِنَّهُ کانَ صادِقَ الْوَعْدِ». یاران حضرت رسول اکرم (ص) را فرمود «رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللهَ عَلَیْهِ». مؤمنان را فرمود «اُولئِکَ الَّذینَ صَدَقُوا». این امتیازات در حضرت خلیل خدا جمع بود «اِنَّهُ کانَ صِدّیقاً نَبِیّاً».

از حضرت رسول اکرم (ص) کمال را دین را پرسیدند، فرمود سخن به حق و عمل به صدق. صدق آن است که آنچه گوئی کنی و آنچه نمایی، داری. صدق در قول آن است که چون بنده با خدای خویش در راز و نیاز و به مقام مناجات درآید، آنچه گوید صدق آن را از خویشتن طلب کند. اگر گوید «وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذی فَطَرَ السَّمواتِ وَالْاَرْضَ» روی کردم بر خدایی که آسمان‌ها و زمین را آفرید، لکن دلش به سوی دنیا باشد، چنین کسی کاذب است. اگر گوید «اِیّاکَ نَعْبُدُ وَ اِیّاکَ نَسْتَعینُ» لکن دلش دربند دنیا و شهوت باشد کاذب است. سالک باید از دنیا و شهوت، حتی از خویشتن نیز آزاد گردد.

سالک باید هر مقامی از مقامات را چون توحید، زهد، صبر، خوف و رجاء طی کند، حقیقت آن را از خود طلب کند و به ظواهر و اوایل آن اکتفا ننماید تا اطمینان و آرامش در دل او به مقام تحقق رسد. چنین سالک از عذاب قطیعت رسته و به وصال دوست آرمیده است. او همه راحت بیند نه شدت، اکرام بیند نه اهانت، شادی بیند نه اندوه، عزت بیند نه ذلت، حیات بیند نه مرگ، دیدار بیند نه حجاب.

فردا که صبح قیامت بدمد و سراپردة قهاری برپا شود، تجلی انوار جمال و جلال، عرصات قیامت را روشن کند، از این تجلیات کسی برخوردار خواهد شد که در دنیا آفتاب معرفت به دلش تافته و نور جمال و جلال به جان او پیوسته است.

ای سالک در توبه تأخیر و درنگ بر خود روا مدار «وَاَنیبُوا اِلی رَبِّکُمْ». توبه را اقسامی است: توبه پیامبران، چنان که حضرت ابراهیم را فرمود «اِنَّ اِبْراهیمَ لَحَلیمٌ اَوّاهٌ مُنیبٌ» وحضرت داوود را فرمود «وَ خَرَّ راکِعَاً وَ اَنابَ» و حضرت رسول اکرم (ص) را فرمود «وَ اتَّبـِعْ سَبیلَ مَنْ اَنابَ اِلَیَّ». نشان توبة پیامبران این است، کمال خدمت با صفات پیامبری، بار بلا کشیدن با دل‌های پر از شادی.

قسم دوم، توبة عارفان است «وَ ما یَتَذَکَّرُ اِلاّ مَنْ یُنیبُ». نشان توبة عارفان عبارت است از معصیت به دور بودن، از طاعت خود خجل شدن، در همه حال با همة دل با خدا گشتن. عارفان را در دنیا ذکر او و در عقبی دیدار او.

الهی جوی تو روان، تشنگی ما تا کی؟ ای سالک در انجمن دوستی، لباس بلا باید پوشید؛ بگریز اگر طاقت این کار نداری. الهی ما گریختیم اما رحمت تو در ما آویخت. از باغ وصال نسیم قرب، عشق تو برانگیخت. باران فردانیت به گرد بشریت، کرم و فضل تو ریخت. از آسمان لطف، باران برّ آمد و درخت امید به بر آمد. ای پای در گل فرو مانده، دست بیار.

ای سالک، خدای تبارک و تعالی چه نعمت‌های بی کران ترا مهیا فرموده، قصدی دهد غیبی که ترا از جهان باز برد. نوری دهد باطنی که از جهانیان باز برد. کششی دهد قربی که از آب و گل باز برد. چون سالک فرد شد، وصال را شاید.

ای سالک، خدای تبارک و تعالی گوهر اخلاص را در دل تو به ودیعه نهاده است. ولی این اخلاص با پراکندگی آرزوها جمع نمی‌گردد. شرطی از شرایط ظهور نور اخلاص این است هر مکروه طبیعت که به تو رسد بر دیده نهی، بزرگان چنین کردند. ذکر خدا مونس ایشان، وعدة خدا آرامش دل ایشان، نفس ایشان نفس صدیقان، وقار ایشان وقار روحانیان، ثبات ایشان ثبات ربانیان «تَلینُ جُلُودُهُمْ وَ قُلُوبُهُمْ اِلی ذِکْرِ اللهِ»، «اِنَّ فی ذلِکَ لَذِکْری لِمَنْ کانَ لَهُ قَلْبٌ».

ای منتظران وارد لطف ما، ای نظارگیان شاهد غیب ما، نور ولایت نراند به دل شما مگر سلطان سرّ ما، حلقة در دل نکوبد مگر رسول برّ ما. دل را از آلودگی‌ها پاک و منزه ساز و به مقام توبه درآی تا زلل و معاصی تو منعدم و متلاشی گردد. بدان که زلل و معاصی صفت «لَمْ یَکُنْ ثُمَّ کانَ» است و صفت رحمت، صفت «لَمْ یَزَلْ وَ لا یَزالُ» است.

مراتب صدق خود را به کمال رسان. دست بر دامن صادقان زن که نظر صادقان، چون به خارستان خذلان رسد، عبهر دین برآید و برکات انفاس قدسیه ایشان بر هر شورستان ادبار که رسد، بوی عنبر عشق دهد.

چنان که اشاره شد، سالک حقیقی آن است که هر مکروه طبیعت که به او رسد بردیده نهد. کسی که از زخم دوست بنالد، نامرد است. در مسیر عشق لباس بلا بپوش و شربت بلا بنوش. اگر طاقت این کار داری، قصد راه کن که هیچ کس با بیم جان، غواصی و به پشتی آب و گل، سرافرازی نتواند نمود.

ای سالک بکوش و مراتب نورانیت دل را به کمال رسان «اَللهُ نُورُ السَّمواتِ وَالْاَرْضِ». نور در حقیقت آن است که غیری را روشن کند و هر آنچه روشن کنندة غیر نیست، نور نیست. شمس و قمر نورند نه بدین معنی که به نفس خود نور باشند، بلکه بدین معنی که منور غیرند، چون بعد از مدتی آن شمس و قمر مکدر و مکور خواهد بود «اِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ».

نور بر دو قسم است: نور ظاهر و نور باطن. نور ظاهر را فرمود «وَ جَعَلْنا سِراجاً وَهّاجاً». و نور باطن را فرمود «فَمَنْ یُرِدِ اللهُ اَنْ یَهْدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلاِسْلامِ».

نور ظاهر را خسوف و کسوف است، لکن نور باطن را کسوف و خسوفی نیست و تکدیر بر آن راه ندارد. طلوعی است بی غروب، کشوفی است بی کسوف. اما بدان که خدای تبارک و تعالی آن نور حقیقت را در دل تو به ودیعه نهاده است. در عهد «اَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ» خدای تبارک و تعالی از نور خود در دل تو به ودیعه نهاد «اِنَّ اللهَ خَلَقَ الْخَلْقَ رَشَّ عَلَیْهِمْ مِنْ نُورِهِ».

ای سالک! نوری که دردل تو به ودیعه نهاده‌اند، آن نور به دنیا اعتنایی ندارد و می‌کوشد خویشتن را به مرکز خویش رساند. الهی عشاق تو در تجرّع جام الست، شراب ذوق به کام جان رسانیدند و از الست سرمست آمده‌اند.

مرغانی که گرد دام عشق می‌گردند و دانة عشق می‌چینند، این تعلیم را از جهان دیگر فرا گرفته اند. آری گوهر اخلاص نیز از کان دیگر است.

ای سالک، اگر شجرة اخضر نفس خود را فدای آتش جلال و جمال کنی، مقام وصال ترا شاید، باید این شجرة اخضر نفس تبدیل به آتش شود «جَعَلَ لَکُمْ مِنَ الشَّجَرِ الْاَخْضَرِ ناراً». چون این شجره تبدیل به آتش شد، ندا در دهد که ای بی‌خبران، من آتشم نه شجره «نوُدِیَ مِنْ شاطِیءِ الْوادِ الْاَیْمَنِ فِی الْبُقْعَةِ الْمُبارَکَةِ مِنَ الشَّجَرَةِ اَنْ یا مُوسی اِنّی اَنـَا اللهُ».

ای سالک! پروانه شمع ازلی باش نه پروانة ظاهر، زیرا پروانه‌هایی که جان خود را فدای شمع ظاهر نمودند، خاکستری از آنها باقی ماند. ای پروانة جمال دوست، باید در شعلة محبوب خود چنان بسوزی که حتی خاکستری هم از تو باقی نماند. تا چند به پر و بال پروانگی «وَ خُلِقَ الاِنْسانُ ضَعیفاً» گرد سرادقات جمال ما گردی؟ای پروانة ضعیف، تو با این پر و بال نتوانی در فضای عشق ما طیران کنی. بیا در میدان «وَالَّذینَ جاهَدُوا فینا» این بال و پر در باز تا بر سنت «لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا» بال و پر باطنی را بر تو کرامت کنیم «یَهْدِی اللهُ لِنُورِهِ مَنْ یَشاءُ». قبلاً با بال و پر خویش می‌پریدی، اکنون طیران تو با بال و پر ماست.

مطالب مرتبط :

  1. استاد عام و استاد خاص
  2. خلوت ظاهر و خلوت باطن

شما می توانید دیدگاهی بفرستید, یا از داخل سایت خود بازتاب کنید.

فرستادن دیدگاه

بستن popup دیدگاه

فرستادن دیدگاه