رضا ، راز دوستی ۱۳۸۸/۰۲/۲۱

بیان شده توسط استاد علی الله وردیخانی

کتاب: کعبه جانان - جلد سوم

رضا، راز دوستی

سالکین حقیقی کسانی هستند که دری از عالم غیب به روی دل آنان گشودند، حلقة دل را بجنبانیدند و به توفیق خدا آنان را بر سر راه آوردند و شمعی در خانة دلشان بیفروختند.

عارف کسی است که با خدا راز می‌گوید، به جان و دل رضای او می‌جوید. دست از اغیار می‌شوید، گل وصال می‌بوید، در میدان عبودیت می‌پوید.

خداوند تبارک و تعالی در قرآن مجید سوگند یاد نموده، گاهی به ذات قدیم خود، گاهی به صفات کریم خود، گاهی به مفعولات و مصنوعات خود که صاحبان ایمان را دوست می‌دارد و حافظ ایشان است «وَالسَّماءِ وَالطّارِقِ»، «اِنْ کُلُّ نَفْسٍ لَمّا عَلَیْها حافِظٌ». سوگند یاد می‌نماید که کسی نیست که بر او نگهبانی نباشد؛ نگهبانی که کاتب کردار و گفتار اوست. لذا انسان موحد لباس مراقبت در پوشد، گوش به احوال و اقوال و اعمال خود دارد و سینه از لوث غفلت پاک سازد.

سالک عارف تفکر می‌کند در خلقت خود که «خُلِقَ مِنْ ماءٍ دافِقٍ یَخْرُجُ مِنْ بَیْنِ الصُّلْبِ وَ التَّرائِبِ» آفریده شده از آبی جهنده، آبی که از پشت مرد و از استخوان سینة زن بیرون می‌آید. اول نطفه بود، به قدرت خود علقه گردانید، پس به مشیت خود مضغه ساخت و به ارادة خود عظام را پدید آورد، و به جود خود کسوة لحم بر عظام پوشانید، و برای اینکه بر پدر و مادر جلوه کند، در صدف رحم به صورت نیکو بیاراست. کوزه‌ای که پر آب شود اگر نگونسار کنند دیگر آبی در آن نماند، خدایی که نطفه را در رحم مادر نگونسار کرد و به قدرت خود نگاهداشت.

خدایی که بعضی را به صورت ساجدان آفرید، بعضی را به صورت راکعان آفرید، بعضی را به صورت قاعدان خلق فرمود که همة آنها در قیام و قعود و رکوع و سجود مجبورند و برای آنها فضیلتی نیست. ولی انسان را به صورتی آفرید که در انجام آنها صاحب اختیار و استطاعت است، که اگر به رضای حق انجام دهد، در پیشگاه او دارای فضیلتی عظیم است.

انسان کامل دوست خدا و حبیب اوست. هر که را دوستی باشد، در صدد جستن کمال رضای او بود، با او رازها گوید، در سفر و حضر جانب او رعایت کند، به جان او سوگند یاد کند، قدمگاه او را عزیز شمارد. خدای تبارک و تعالی همة این معانی را به حبیب خود (ص) ارزانی فرموده است تا بر همه معلوم گردد کسی را در پیشگاه الهی آن مقام و منزلت نیست. در قبله، رضای او نگهداشت و شفاعت را در رضای او نهاد «وَ لَسَوْفَ یُعْطیکَ رَبُّکَ فَتَرْضی». در قرآن مجید هزاران جا نام این حبیب خدا ذکر شده، بعضی به تعریض و بعضی به تصریح. درود خدا بر تو ای حبیب خدا و آل طاهرین تو باد.

خدای تبارک و تعالی بر آدمی‌منت می‌نهد که ترا زیبا آفریدم و به اعضاء ظاهری و صفات باطنی بیاراستم، بنگر که نطفه مهین در قرار مکین به چه رسانیدم و به قلم قدرت چون نگاشتم و هر عضوی را خلعتی عنایت کردم. لکن او چه بد عهد و ناسپاس است! وقتی خواهند شکر این نعمت‌ها را از او طلب کنند و حق این تکریم را «وَ لَقَدْ کَرَّمْنا بَنی آدَمَ» در خواهند، به او گویند: ای خواجه! ای که امانت‌های ما را عمری بداشتی اگر آراسته باز نفرستی، ناکاسته باز رسان. ای انسان ناسپاس، دیدگانی پاک بر تو عنایت کرده بودیم، به نظرهای ناپاک تو آثار تقدیس از آنها برخاست، اکنون می‌خواهی با آن دیدگان ناپاک ما را مشاهده کنی؟ هیهات، هیهات! ما پاکیم، پاکان را پاک شاید «وَالطَّیِّباتُ لِلطَّیِّبینَ».

سمعی بر تو عنایت کردیم که درّهای وحی را بر آن تعبیه کنی، ولی تو آن سمع را در رهگذر اصوات خبیثه قرار دادی. ندای ما پاک است، حدیث ما را با آن سمع ناپاک چگونه خواهی شنید؟ترا زبان عنایت کردیم تا با ما رازگویی، تو آن را بساط غیبت و روزنامة جدل و دیوان خصومت قرار دادی!

جناب جبرئیل به حضور آن مهتر عالم آمد، او را بسیار بی قرار و بی آرام دید که عنان دل به دست غم سپرده و اندوه او به غایت رسیده است. پرسید ای مهتر عالم، این چه سوز و چه شوری است که در تو می‌بینم که این چنین بار غم و اندوه بر خود نهاده‌ای؟ فرمود: عاصیان امت من و اندیشة عاقبت کار ایشان مرا بی‌قرار نموده، از دوست می‌خواهم که این امت را بر من بخشد.

جناب جبرئیل به بارگاه عزت رفت و آمد که خدا بر تو سلام می‌کند و می‌فرماید: ای حبیب من! اندوه وغم را بر خود راه مده، چنان می‌آمرزم که از من راضی شوی «وَ لَسَوْفَ یُعْطیکَ رَبُّکَ فَتَرْضی». اگر امت تو با دلی پاک توبه کنند و بر من و حبیبم و اوصیاء او ایمان آورند، همة زلت ایشان را مغفور کنم و همة گناهان ایشان را «هَباءً مَنْثُوراً» گردانم «قُلْ یا عِبادِیَ الَّذینَ اَسْرَفُوا عَلی اَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللهِ اِنَّ اللهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمیعاً».

کمال کرامت دو گروه راست: فرشتگان و آدمیان، و غایت شرف ایشان در دو چیز است: عبودیت و محبت. عبودیت محض، فرشتگان راست، و عبودیت و محبت، آدمیان را. عبودیت محض، فرشتگان راست که صفت خلق است، و محبت و عشق آدمیان راست که صفت حق است.

خداوند متعال در عبودیت نیز آدمیان را برتری داده، چنان که دربارة فرشتگان می‌فرماید: «بَلْ عِبادٌ مُکْرَمُونَ»، تشریف اضافت را برداشت یعنی «عِبادٌ» فرمود نه «عِبادی» ولی دربارة آدمیان می‌فرماید «یا عِبادِی الَّذینَ اَسْرَفُوا عَلی اَنْفُسِهِمْ» به اضافت فرمود. خدائی که با آن همه معاصی، عبودیت را بر نیفکند، تشریف اضافت را برنگرفت، عین گناهان را اظهار نکرد، پوشیده و سربسته فرمود «اَسْرَفُوا» اسراف کردند، زیرا که در ارادت او مغفرت بود نه پرده‌دری.

خدای تبارک و تعالی گاهی سوگند یاد می‌کند به افعال خود و گاهی به صفات خود و گاهی به ذات خود «فَوَ رَبِّکَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ» که ای انسان خداشناس ترا دوست می‌دارم «یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ». اگر انسان مراتب تکامل را طی کرده به مقصد و مقصود رسد، طالب او گردد.

«هَلْ اَتی عَلَی الْاِنْسانِ حینٌ مِنَ الدَّهْرِ» انسان اشارت است به حضرت آدم، «حینٌ مِنَ الدَّهْرِ» اشارت است بر آن روزگاری که جسد بی‌روح آدم میان مکه و طائف متوقف ماندو کمال خلقتش به تأخیر افتاد. البته کالبد بی‌روح شایسته مهلت نیست، شایستة مهلت دل است.

بر آدم دلی دادیم که ما را بشناسد، زبانی دادیم که ما را بستاید، دیده‌ای دادیم که ما را ببیند. دستی دادیم که کأس وصل از دست ما گیرد، قدمی دادیم تا در راه ما رود. زهی دولت که از بارگاه عزت که به حضرت آدم روی آورد، او را به صد اعزاز و اکرام بر سر راه آوردند و راز تراز «اِنَّ اللهَ اصْطَفی آدَمَ» بر کسوت دولت او زدند. خال اقبال «وَ نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی» بر جمال او زدند و خلعت رفعت «لِما خَلَقْتُ بِیَدَیَّ» او را پوشانیدند، اما باز مقام و منزلت او روشن نگشت. چون خطاب «وَ عَصی آدَمَ» بر او پیوست، مقام و منزلت وی روشن گشت، زیرا که نواخت در مقابل موافقت، دلیل کرامت نیست بلکه نواخت در برابر مخالفت، دلیل کرامت است.

حضرت آدم با آن اعزاز و اکرام، تاج عزت بر سر، حلیه کرامت در بر، اگر همه فرشتگان او را خدمت می‌کردند عجب نبود. عجب این است که در وهدة زلت افتد و خطاب «وَ عَصی آدَمُ» در او پیوندد، دل بسوزد و به مقام راز و نیاز آید، آتش عشق شعله‌ور شود، سپس تاج «ثُمَّ اجْتَبیهُ» بر سر نهد!

کجاست آن راهرو تائب میزر تجرید بر بسته و رداء تفرید برافکنده، دست از اغیار شسته، از کون تبرّی و به مکوِّن تولّی کرده، از زیر قدم او به لطف قدم، چشمه حیات جوشیده تا از این شراب‌های جانفزا به دیدار دوست نوش کند و به جانان رسد؟

جناب عزرائیل از خدا مأموریت یافت که آدم را قبض روح کند و فرمود بگو این موت بر سر تو از آن راندم که ترا به عالم پیروزی و بهشت برم. چون حضرت آدم عزرائیل را دید، بسیار بگریست. عزرائیل گفت ای آدم! وقتی که از بهشت واماندی چنین گریه نکردی که بر فوت دنیا گریه می‌کنی. گفت ای عزرائیل برای فوت دنیا گریه نمی‌کنم، بلکه گریه من از برای لذت خدمت است و ذکر حق. در بهشت لذت نعمت است، در دنیا لذت راز ولی نعمت.

«قُلْ یا عِبادِ الَّذینَ آمَنُوا» تشریف اضافت است و خطاب قومی است که مراد نفس به خواسته حق دادند و خداوند تبارک و تعالی بر ایشان تشریف اضافت فرمود. عبودیت وقتی تحقق یابد که انسان خود را مقصر داند تا عجب نیاورد، نفس خود را دشمن گیرد تا با او موافقت نکند، در حقیقت بنده باشد و پای از بند بندگی بیرون ننهد.

«قُلْ یا عِبادِ الَّذینَ آمَنُوا اتَّقُوا رَبَّکُمْ» اِتَّقُوا قهر است، رَبَّکُمْ لطف است، در قهر به عدلخود می‌راند، بر لطف فضل خود می‌نماید تا انسان در خوف و رجاء زندگی کند. در خوف به خود می‌نگرد و می‌زارد و به مقام توبه در می‌آید و در رجاء به رحمت حق می‌نگرد و می‌نازد.

سالک طریق حق باید به مقام توبه برآید و خانة دل را از آلودگی‌ها پاک سازد تا به خدا رسد. مبادا از جمله آنان گردد که حرص دنیا راه بر محبانش زده و قدم بر خط عصیان نهاده، آئینه دل پر از زنگار کرده و توبه به تأخیر انداخته‌اند.

به حضرت داوود وحی آمد ای داوود! خانه را پاک گردان تا صاحب خانه بر خانه فرو آید. گفت ای خدای رحمان آن کدام خانه است که جمال و جلال ترا شاید. فرمود: دل مؤمن. عرض کرد چگونه پاک سازم؟ فرمود: ای داوود توبه کن و آتش عشق بر وی زن تا عشق‌های دیگر را بسوزاند و بعد از این اگر دل شکسته‌ای بینی و طالب حقیقت، اینجا را نشان ده که خرگاه قدس ما اینجاست.

ای سالکین طریق حق بدانید که اصحاب خدمت دیگرند و اصحاب حرمت دیگر. ترک خدمت عقوبت بار آورد، ترک حرمت داغ فرقت بر دل نهد. اهل خدمت چون نالند از غیر دوست به دوست نالند، اهل حرمت چون نالند از دوست به دوست نالند. از دوست به دوست نالیدن عین توحید است اگرچه ظاهراً شکوی به نظر می‌رسد ولی باطناً شکری است، یعنی ای خدا جز تو نبینم جز تو نشناسم. از آنجاست که خدای تبارک و تعالی از نالة حضرت ایوب خبر داد «مَسَّنِیَ الضُّرُّ» از دوست به دوست نالید که خدای تبارک و تعالی فرمود «اِنّا وَجَدْناهُ صابِراً». حضرت ایوب نگفت ای عالمیان «مَسَّنِی الضُّرُّ» بلکه به خدای خویش گفت «اَنّی مَسَّنِیَ الضُّرُّ».

ای سالک بدان که نزدیک‌ترین راه به خدا نیاز است. بالاترین حجاب برای رسیدن به خدا دعوی است. به راه ابلیس نگر که همه دعوی است، به راه آدم نگر که گفت «رَبَّنا ظَلَمْنا اَنْفُسَنا».

از حضرات انبیاء و اوصیاء و اولیاء وقتی موفق به اخذ عالی‌ترین مقامات شدند که به قصور خود اعتراف نمودند. حضرت آدم که ترک اولی کرد، مصائب و شدائد و سختی‌های بسیاری تحمل نمود تا به توفیق حق «رَبَّنا ظَلَمْنا اَنْفُسَنا» از لسانش جاری گشت. در واقع آن اذعان و اعتراف، مقام توبه و پشیمانی و آمادگی برای انعقاد یک تعهد الهی بود. کسی از روی معرفت اقرار بر ستم خود می‌کند که آمادة تعهد با خدای خویشتن باشد.حضرت یونس به درگاه الهی اقرار کرد که «لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ سُبْحانَکَ اِنّی کُنْتُ مِنَ الظّـالِمینَ» و حق تعالی فرمود «فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَ نَجَّیْناهُ مِنَ الْغَمِّ وَ کَذلِکَ نُنْجِی الْمُؤْمِنینَ» چه معانی با عظمتی در این آیات نهفته است. البته کلام آن بزرگوار اقرار لفظی نبود بلکه نور معانی در آن متجلی بود، زحمات و ریاضات بسیار تحمل کرد تا دل کاملاً متحول گردید. در آیة شریفة فوق، آمدن «کَذلِکَ نُنْجِی الْمُؤْمِنینَ» با الف و لام محلی و فعل مضارع، اشاره است بر تجدید زمان، یعنی منحصر به وقت و زمان خاصی نیست؛ خداوند تبارک و تعالی همواره توبة تائیان را می‌پذیرد و واماندگان را نجات می‌بخشد.

ای سالک نور ایمان خود را با معاصی مپوشان. عادل کسی است که نور ایمان را به ظلمت ظلم نپوشاند «اَلَّذینَ آمَنُوا وَ لَمْ یَلْبِسُوا ایمانَهُمْ بِظُلْمٍ اُولئِکَ لَهُمُ الْاَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ» کسی که به سبب ضعف ایمان، ظالم نفس خویش باشد، معاصی او غالب بر طاعت اوست و مأوایش دوزخ است.

«اِنا نَحْنُ نُحْیِ الْمَوْتی» اشارت است بر زنده کردن دل‌های اهل غفلت به نور قربت، و زنده کردن جان‌های اهل شهوت به نور مشاهدت و مواصلت.

وقتی عنایت ازلی انسان را دریابد، نفحات الطاف الهی و نسیم رحمت بر مشام جان رسد، در این حال دردی در نهاد انسان پدید می‌آید و آتش ندامت بر خرمن معاملة او زند و این آتش معاصی او را بسوزاند، توبة نصوح چنان پاکش گرداند که گویا به آفات معاصی ملوث نشده بود «اَلتّائِبُ مِنَ الذَّنْبِ کَمَنْ لا ذَنْبَ لَهُ». اول که از او نصیبة آتش بر می‌خاست، اکنون چنان پاک شده که اگر بر دوزخ گذر کند، از دوزخ فریاد برآید «یا مُؤْمِنُ فَقَدْ اِطْفَأَ نُورُکَ لَهَبی»: ای محبوب خدا نور تو آتش مرا خاموش کرد؛ تو محبوب درگاهی «اِنَّ اللهَ یُحِبُّ التَّوّابینَ».

مردان الهی دل به دنیای فانی نبستند و از اسفل سافلین طبیعت، روی به ذروة اعلی علّیین عبودیت نهادند و به فرمان «قَدْ اَفْلَحَ مَنْ زَکّیها وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسّیها» در تزکیه نفس و تربیت آن کوشیدند وگرنه با خسارات بزرگی مواجه می‌شدند. در این مقام است که خدای تبارک و تعالی یازده قسم یاد کرده که دلالت بر اشرفیت نفس دارد.

ای خدایی که عربدة مستان عشق از جام شراب توست. ای خدایی که راهنمای متحیران به منشور رحمت توست، ما را از خواب غفلت بیدار فرما. ما را در ردیف آنان قرار ده که از کونین رمیده و با دوست آرمیده‌اند. دست تصرف از کونین کوتاه کرده‌اند، هر آنی رو به درگاه تو دارند، پای عشقشان همیشه در راه است. بر پیشانی ایشان، نشاناقبال، بر دیدة یقین ایشان نور اعتبار، بر مشام ایشان روایح نفحات روضة وصال.

ای سالک تفکر کن که پاکان در کدام مرتبه قرار گرفته‌اند. کرّات بر این معنی اشاره شده که سعادت ابدی معلول ریاضات و مجاهدات است. هرکه از زخم دوست نالد، نامرد است. آن عزیزی برای عیادت بیمار عارفی رفت و برای تنبیه او چنین گفت «لَیْسَ بِصادِقٍ فی حُبِّهِ مَنْ لَمْ یَصْبِرْ عَلی بَلائَهِ»: صادق نیست در محبت او کسی که بر بلای او صابر نشود. آن عارف سربلند کرده گفت: ای جوانمرد غلط گفتی، صادق نیست در محبت دوست کسی که بر بلای او شادمان نشود.

ایشان کسانی هستند که در مقام سلم و رضا قرار گرفته‌اند، در نتیجه تاج عزت بر سر، حلّه افتقار در بر، به ظاهر کسوت عبودیت، در باطن لطف ربوبیت.

ای سالک چرا بر خویشتن توجهی ننمایی؟ چرا از کرده‌های خویشتن ناراحت نمی‌شوی؟ زخمی‌که در نهادی تحقق یافته، آن نهاد را دردی است. وقتی آن نهاد از زخم احساس درد نمی‌کند که دارای حیات نباشد. ای غافل! اگر بیماری ناله‌ات کو، اگر بی یاری طلبت کو؟!

الهی اینک به درگاه رحمت تو آمده‌ایم، حلقه در تو راه می‌کوبیم. فرشته‌ای ندا می‌کند: ای اهل درد بیایید درمان شما اینجاست. خدای تبارک و تعالی خود ندا می‌کند: بیایید ای بال و پر شکستگان، ای دل شکستگان، ای از پا در افتادگان، ای آنان که قدرت طیران و پرواز ندارید، بال و پر شکسته‌اید، درمان بال و پر شکسته شما اینجاست، بیایید.

بیا ای انسان بال و پر شکسته، بیا به مقام «وَالَّذینَ جاهَدُوا فینا» تا بر سنت «لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا» از اشعة انوار خود تو را بال و پر کرامت کنیم. تا حال به بال و پر خود می‌پریدی، اکنون به بال و پر ما پرواز نما.

مطالب مرتبط :

  1. د – امراض ترکیبی چند قوه

شما می توانید دیدگاهی بفرستید, یا از داخل سایت خود بازتاب کنید.

فرستادن دیدگاه

بستن popup دیدگاه

فرستادن دیدگاه