تقرب در اعتدال جسم و روح ۱۳۸۸/۰۱/۱۲

بیان شده توسط استاد علی الله وردیخانی

کتاب: کعبه جانان - جلد سوم

تقرب در اعتدال جسم و روح

نوع انسان خلاصه و زبدة کاینات است و هیچ عالمی از عوالم و جنسی از اجناس و نوعی از انواع نیست مگر این که همه در وجود انسان کامل موجود است، اگر در کمالات انسان الهی خوض کنیم، متحیر می‌مانیم.

خداوند متعال به قدرت و حکمت بالغة خود انسان را از دو جوهر بیافرید تا هر کدام در اثر طی طریق اعتدال، کمال امتزاج معنوی حاصل کنند زیرا که انسان در اثر اینامتزاج به منتهای تکاملی خود خواهد رسید. یکی از آن دو جوهر، روح است که جوهری است بسیط نورانی و دارای علوّ حیات و حرکت و نزاهت و طهارت که مفتقر به مادة جسمانی نیست.

میان روح و حق واسطه‌ای نیست زیرا که روح از عالم امر است و نیز ملکوت هر شیء که روحانیت اوست، در ید قدرت با عظمت حق تعالی است «قُلْ مَنْ بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ» و به مجرد امر، هرچه را که اراده فرماید موجود شود «اِنَّما قَوْلُنا لِشَیْءٍ اِذا اَرَدْناهُ اَنْ نَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ».

جوهر دوم، جسم است که جوهری است مفتقر و متقوّم به عنصر ظلمانی، و غلظت و کثرت و ترکیب و موت و جمودیت و خمودیت لازمه اوست؛ سبب حیات و ایجاد این جوهر همانا جوهر اول است. اگر ما طالبیم که آن کمال امتزاج معنوی حاصل آید، باید در کمال صحت این دو جوهر بکوشیم.

چنان که جسم در حفظ قدرت و حیات خود به اغذیه نافعه و اشربه ملایمه نیازمند است، و ادویة معالجات امراضش به معاجین و تریاقات می‌باشد، روح نیز در حفظ قدرت و حیات و بقاء و ارتقاء کمالاتش، به علوم و معارف الهیه و اعمال صالحه و اخلاق حمیده و ملکات شریفه نیازمند است. داروی امراض روحی به دست اطباء و حکمای عالم نفوس است که حضرات انبیاء و اوصیاء و اولیاء و مشایخ الهی‌اند، که بدان معالجة امراض نفسانی و اعراض جانی کنند. آری رنجوران طریق حق به واسطة ایشان شفا حاصل کنند.

البته امراض روحی بسی صعب‌تر از امراض جسمی است، زیرا که امراض جسمی اکثر بلکه عموم مردم را مُدرَک است، لکن امراض روحی از اکثر مردم محجوب است. روح انسانی و قوای عقلی به تأثیر احکام هوی و نفس منصبغ گردد و در تبعیت به قوای غضبیه و شهویه منغمس و منهمک شود و این حال، در اثر بعدیت از آن اطباء الهی و اعراض روح از عالم قدس، عارض و طاری می‌گردد.

چندان که روح انسانی و قوای عقلی مغلوب نفس اماره گردد، انغماس و انهماک در قوای غضبیه و شهویه، روح عقلانی را حاصل آمده و مستعمل در خدمت اغراض جسمانی و نفسانی می‌گردد، در این حال است که انسان را امراض روحی پدید آید.

تمامت رذایل و ذمائم اخلاقی از سوء مزاج امتزاج معنوی مابین آثار و خواص جسم و روح، تولد پذیرد. چنان که گذشت، معالجه امراض روحی صعب‌تر است و پیوستهحضرات انبیاء و رسل و علمای الهی در معالجه این امراض کوشیده‌اند و اغذیه و ادویه و اشربه و معاجین و تریاقات و غیر اینها «مِنْ صُوَرِ الْمُرَکَّباتِ دَوائِیّه» را نسبت به امراض روحی، در توبه و عبادات و طاعات و تسلیم و رضا و اذکار و افکار و اقوال و احوال و اخلاق و ملکات فاضله و حمیده، معین و مدون کرده‌اند.

غرض از این بیان، تنبیه و ایماء است برای مطالعه کلام بزرگان و اخذ امّهات علوم و معارف نافعه که انسان اصول و حقایق و جواهرات ذات خود را بداند و جوهر اشرف را از جوهر اخس بشناسد و در رعایت مصالح و عنایت به مهامّ کوشیده و در تضعیف جوهر اخس و تقویت جوهر اشرف، تهمم و تجهد بجا آرد تا کمالات انسانیه بر قوای حیوانیه استیلا یابد، و در بند آن باشد که قبل از فراق روح و تن، گشایش ابواب نورانی بر وی حاصل آید.

اکثر مردم گرچه به ظاهر انسانند ولی فی‌الحقیقه حیواناتند از سباع و بهائم و شیاطین، و از مراتب انسانی جز قامات ظاهری و حجابات نطق که لقلقة لسان است، دارای هیچ کمالی نیستند «لَهُمْ قُلُوبٌ لا یَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ اَعْیُنٌ لا یُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا یَسْمَعُونَ بِها».

علت غائی سمع و بصر و قلب، ادراک و مشاهدة حق است. سمع ایشان فاقد گوشوارة سخن حق است و قلب ایشان برای تجلی جمال و کمال حق شایستگی ندارد و نظر ایشان از مشاهدة تجلیات الهی اعمی است. توان گفت که سمع و بصر ایشان برای ایجاد حجابات، وسیله‌ای است.

بر ارباب بینش روشن است که مراد از اَبصار، اِبصار وجه حق است و مراد از اسماع، استماع کلام حق است و مقصود از قلب، ادراک و دریافت جمال حق. قصور انسان ناقص از انسان کامل آن است که او روح انسانی و قوای عقلی خویش را مغلوب روح طبعی و حیوانی نموده و در آنها مستهلک گردانیده است. او قوای علوی خود را در تقویت و تکمیل قوای جسمانی و حیوانی استعمال نموده و در نتیجه از مرتبة علو انسانیت به مرتبة انزل حیوانیت سقوط نموده است «بِالْاَخْسَرینَ اَعْمالاً».

آدمی قبل از دخول بر عالم فتح و ظفر و غلبه بر حزب ابلیس و نفس اماره، در عالم طبیعت گرفتار و اسیر جنود وهم و غضب و شهوت است. طول امل و هموم و غموم بر او مستولی و به تزاحم عادات و رسوم متناقضه، متزاحم و به منافیات طبع و منافرات خاطر، متألم و انواع فقر و احتیاج را منتظر، و آلام و اسقام مختلفه را دامنگیرمی‌باشد.

اما چون به توفیق حق بر جنود وهم و غضب و نفسانیت مظفّر و منصور گردد و از چنگ عوایق و علایق عالم طبیعت، مستخلَص شود و این عالم ناسوتی را بدرود گوید و قدم از دریای وهم بیرون نهد، خود را جوهری بیند یکتا و گوهری بی‌همتا و محیط بر عالم طبیعت و مصون از مرگ و فنا. در خود صفائی و بهائی و نوری و ضیائی مشاهده کند که ماوراء ادراک عالم طبیعت است. حصول این مقام بدین سبب است که طالب بنا به فرمودة بزرگان، پای دل در مقام «مُتْ عَنِ الطَّبیعَةِ» نهاده و جان تازه‌ای یافته است؛ و به سبب تجاوز از قیامت انفسیة صغری یا موت نفس اماره، از عالم صور مُلکیه رسته و به مشاهدة معنویه ملکوتیه فائز گشته است.

آری اگر توفیق الهی شامل شود و روح انسانی و قوای عقلی بر دو روح طبعی و حیوانی غالب آید، رذایل به فضایل مبدل شود «فَاُولئِکَ یُبَدِّلُ اللهُ سَیِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ». در این حال است که آن دو روح منصبغ به صفت احکام و افعال و صفات الهی شود و نفس، مزین به زیورهای عقلی و مترتب به قوانین شرعی گردد، با کمالات الهی متحلی و از کل نقایص، که نقایص کمالات الهیه است،‌ متخلّی شود. جسمانیت، تبع روحانیت و هوی تابع عقل باطنی، و عقل مطیع و منقاد محض حق، و نفس اماره به سوء تحت اوامر و نواهی الهی، مطمئنه گردد و «اَمّارَةٌ بِالْخَیْراتِ وَالْمُبَرّاتِ» بوَد و «لَوّامَةٌ عَلَی الْمُنْکَراتِ» شده، جسم رنگ روح پذیرد و روح، نور محض گردد.

بعدیت در حقیقت، کسی راست که دیدگان او جز عالم اجسام ندید و از مشاهدة عالم قدس و عقول و ارواح محروم گشت. زیرا عالم اجسام ثقیل است و اقتضای ثقالت، سفل است و خفا و ظلمت، اما عالم روحانی لطیف است و اقتضای لطافت، علو است و ظهور نور،‌ و وصول این عالم بی واسطه اطمینان نفس امکان‌پذیر نیست.

چنان که قبلاً گذشت، حضرت سلیمان سلام الله (ع) بدین سبب باد را تحت تصرف خویش قرار داد که پا بر سر هوی نهاد و عالم صغرای نفس را تسخیر نمود تا عالم علوی مسخّر وی و وصول عالم نور نصیب او گشت.

سالکا ! بیا تو نیز با صفات سلیمانی متصف شود تا در منابر و مساجد عالم علوی خطبه به نام تو خوانند و در بلاد آن، سکه به نام تو زنند و نشان بی‌نشان از تو پرسند. قبلة قلوب شوی، مسجد نفوس گردی، قدسیان در مدینة اشباح، حمد و ثنای تو گویند و تسبیح و تهلیل تو خوانند زیرا که مسجود ازلی در خانة دل توست.در این حال پرگار امر و ارادت به اذن تو چرخد، نقطة مرکزی دایرة وجود گردی، مسجود خلایق شوی، همه رو به تو آرند، دیو و پری کمر خدمت بر تو بندند.‌ بر عرصة وجود تو معانی کلی به ظهور آیند و به رمح حجت قاطع، عصای دلیل علیل، ضایع گردانند و به نور معرفت، ظلمات طبیعت فرو گیرند و به سیف شاهد یقین، گردن ظن و تخمین برزنند. منکورات به معروفات مبدل گردند و به ثعبان عیان، دمار از روزگار برآرند و لباس تلبیس ابلیس از تن برکنند و به آتش قهرش بسوزانند و خاک آن را بر باد بی‌نیازی دهند.

سالکا بدان که این اصوات و حروف، واسطه ظهور معانی‌اند چون معنی به کمال رسد صورت برطرف گردد و نقاب حجاب برخیزد و سدرة منتهی شود. از طوبی اثری نماند و جنت و جحیم ناپیدا گردد، مالک و رضوان معزول گردند تنها «قابَ قَوْسَیْنِ» باقی مانَد و سرّ «اَوْ اَدْنی» ظاهر شود.

عدم در اصل، عدم ادراک است و هر سالکی به نسبت مراتب عدم ادراکیة خویش، عدمیت را داراست. ممکن است سالکی به مرحله‌ای از مراحل رسد که عقلش به عللی از ادراک آن قاصر شود و متحیر گردد و سحاب حجاب آسمان پندار، عقلش را بپوشاند، لکن به سبب ابقاء درد و طلبی که دارد به واسطة استاد «بادِ هُو» در نفس او به حرکت آید، سناء برق وحدت از پشت حجاب ظاهر گردد و آن عدم ادراک به وجود ادراک مبدل شود. نَفَس صبح وصال بر او دمیده گردد و شب هجران به سر آید، کوکب هدایت نمایان گردد و قمر ولایت ظاهر شده و شمس رسالت از شرق نبوت طالع گردیده ظلمات کثرت را به مغرب وحدت رساند.

این معنی وقتی حاصل شود که روی دل بر صادقان آری و پشت بر کاذبان کنی و از منافقان مُعرِض شوی و در خدمت مشایخ، شرایط ادب نگهداری و تواضع پیش گیری و به مقام وعظ‌گویی درنیایی که در غیر این صورت محروم مانی از سرّ معانی.

در خدمت استاد باید که به قلب و قالب و یمن و یسار و به علم و عمل و فلسفه و منطق خویش ننگری و گمان مبری که از حیث مقام باطنی از او در گذشته‌ای، زیرا که تحصیل ظواهر علوم، علت ارتقاء مقام نیست. تو هنوز نسبت به مراحلی که او پیموده است متحیری و بی‌خبر، و باید که همچون صدف دهان قابلیت بازکنی و قطرة باران معرفت را که از سحاب معانی بر تو نصیب می‌گردد، به واسطه ریاح نفس استاد که از آسمان ولایت نازل می‌شود، قابل شوی و در صدف صدر نگهداری و از وساوسنفس اماره محفوظ کنی و به آب طاعت و آتش عشق آن را بپروری تا به مرور ایام درّ معانی ظاهر شود و جواهر حکمت عیان.

مطالب مرتبط :

  1. ج – امراض قوۀ جذب
  2. ب – امراض قوۀ دفع
  3. الف – امراض قوۀ نظری
  4. روش معالجه کلی امراض
  5. علل بیماری قوای نفس
  6. عقل ، هستی مجرد

شما می توانید دیدگاهی بفرستید, یا از داخل سایت خود بازتاب کنید.

فرستادن دیدگاه

بستن popup دیدگاه

فرستادن دیدگاه