حب عام و حب خاص ۱۳۸۷/۱۰/۱۸

بیان شده توسط استاد علی الله وردیخانی

کتاب: کعبه جانان - جلد سوم

حب عام و حب خاص

احوالی ازاحوالات سالک راه حق، محبت است نسبت به محبوب حقیقی. محبت در همة موجودات جاری و ثابت است: در فلک محبتی است که مقتضی حرکت آن است، ودر عناصرمحبتی است که میل به مکان طبیعی خود می‌نمایند. درنباتات محبتی است که درطریق نمو و اغتذاء متحرکند. درحیوانات محبتی است که سبب انس و الفت گرفتن آنهاست. درنوع انسان محبتی است که سبب آن سه امر باشد:

اول ـ لذت و آن جسمانی باشد یا غیرجسمانی، وهمی باشد یا حقیقی.

دوم ـ منفعت آن هم مجازی باشد یا حقیقی.

سوم ـ مشاکلة جوهر و آن هم یا عام باشد مانند این که دو کس با هم، هم‌خلق و هم‌طبعند که به اخلاق وافعال یکدیگر مبتهج شوند؛ و یا خاص بوَد که این محبت مخصوص اهل حق است، مانند محبت طالب کمال به کمال مطلق.

بر اساس آیات و روایات بسیار، بنای دین بر محبت است «قُلْ اِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللهَ فَاتَّبِعُونی یُحْبِبْکُمُ اللهُ»: بگو اگر شما خدا را دوست می‌دارید، پس مرا پیروی کنید تا خدا شما را دوست بدارد. تبعیت از حضرت رسول اکرم (ص) موجب محبت خداست. آنان که از رسول خدا پیروی می‌کنند، محبوبان خدایند. دوستی خدا نسبت به بندگانش روشن و آشکار است «اِنَّ اللهَ یُحِبُّ الَّذینَ یُقاتِلُونَ فی سَبیلِهِ»، «اِنَّ اللهَ یُحِبُّ الْمُحْسِنینَ»، «اِنَّ اللهَ یُحِبُّ التَّوّابینَ»، «اِنَّ اللهَ یُحِبُّ الْمُتَّقینَ»، «وَاللهُ یُحِبُّ الصّابِرینَ»، «اِنَّ للهَ یُحِبُّ الْمُتَوَکِّلینَ».

حب موردبحث دراین آیات، قطعاًنه مانندحب پدرنسبت به فرزنداست ونه مانندحب شوهرنسبت به زن، ونه مثل حب برادرنسبت به برادر. زیرادرهمه این موارد، نیازواحتیاج بین محب ومحبوب وجوددارد، اماذات اقدس باریتعالی ازاحتیاج مبراست. دراینجا محبت به مفهوم سنخیت است، بدین معنی که عبدبا اتصاف به صفات معبود نسبت به معبود، سنخیت حاصل می‌کندوبه همان اندازه محبوب اوواقع می‌شود. محبوبیت انبیاء واولیاء نزدحق تعالی براساس همین سنخیت است.

محبت عام همچوماهی است که ازمطالع صفات جمالی روی نماید، ومحبت خاص همچو آفتابی است که ازافق ذات برآید. محبت عام، نوری است که وجودراآرایش دهد، و محبت خاص همچوناری است که وجودرا پالایش دهد. حب عام همچو شرابی است ممزوجْ حامل لطافت وکثافت، خفت وثقل و صفا وکدورت، حب خاص همچورحیقی است خالص، همه صفا در صفا.حب خاص به جهت تنزه از مخالطت اعلال، همه صفا در صفا، لطافت در لطافت، حقیقت در حقیقت. محبان ذات، این شراب را در اقداح ارواح نوش کنند و فضالة آن برقلوب ونفوس ریزند، لذت این شراب طهوردرهمه اجزاء بدن اثرکند، روح را لذت مشاهده دهد، قلب را لذت مذاکره تا غایتی که لذت شدت طاعت، بر تمام لذایذ طبیعی غالب آید.

حقیقت محبت، رابطه‌ای است از روابط اتحاد که محب را به محبوب بنددو جذبه‌ای است ازجذبات محبوب که محب را به خودکشد. صاحب محبت کسی است که محبت دنیا و عقبی را از دل خویش خارج کند، هر حسنی که او را روی نماید بدان التفات نکند ونظرازحسن محبوب برنگرداند، هرگزمخالفت اونکند وهرچه اختیارنماید به رضای محبوب بودنه برای غرض دیگر. ازمشاهده محبوب ووصال اودرشوقش نقصانی واردنشود، بل هرلحظه درمشاهده وهرنَفَس درمواصله شوقی جدیددرنهاداو انگیخته شود.

عشق و محبت یکی از بزرگترین و مهم‌ترین احوال عارف است. عشق از جمله مواهب الهی است نه از مکاسب بشری. اگر جمله کاینات جهد خود را بر خاموش کردن شعله عشق واقعی بگمارند، نتوانند. عشق، بزرگ‌ترین سرّ و رمز خداست. جز بنای عشق، هیچ بنائی خالی از خلل نیست.

هرچه بر بنیان عشق استوار است حقیقت است، در غیر این صورت وسوسه و قیل و قال. عشق نه از تعلیم خلق است بلکه موهبت الهی است و علامتش آن است که به نکوئی زیادت نشود و به جفا نقصان نگیرد. اگر محبت به غرض بود، چون غرض برخیزد محبت نیز برخیزد، بنابراین محبتْ افراط بی‌نیل است.

محبت آن است که صفات محبوب بر دل محب نشیند. به عقیدة عارف، آئینی بالاتر از آئین عشق نیست. عشق اساس هر حقیقتی است. محبت درست نشود بین دو تن، مگر این که یکی دیگری را به زبان دل گوید که ای من، نادره‌ای نگر که من بر من بی من عاشقم، و من بی من در آئینه وجود معشوق می‌نگرم تا کدامم!

محبت اولین مرحله ازمراحل وصال است، واولین چیزی است که دراین وادی ازسالک سلب می‌گردد، محبت به غیراست بلکه هرچه را دوست دارد به خاطرو رضای محبوب است. برای عامه محبت، آخرین مقام وبرای خاصه، اولین مقام است. نهایت آرزوی عامه، وصول به محبت حق است و نهایت آرزوی خاصه، وصول به حقاست. در سیر الی الله، محبت عنوان راه را دارد.

محبت، نشان خاص سالک الی الله است و شرط صحت عبودیت به جهت سالک، وجود محبت است. محب نباید اعمالش بر روی غرض یا عوضی باشد. در نتیجة کمال محبت است که سالک به مقام نفس مطمئنه نایل آید.

قال الله تعالی «یا اَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ» حالتی را که شخص دارا نباشد، بیشتر در مقام انکار است و طمأنینه از آن حالاتی است که کمتر اشخاص واجد آن باشند. و آن حالتی است که در آن حال، سالک در کمال آرامش خاطر است و هیچ امری او را از آن فراغت خاطر بیرون نسازد. تا سالک از تفرقه نگذرد و به جمع نرسد، طمأنینه به او دست ندهد. در حالت جمع است که نفس تسلیم اوامر الهی می‌گردد.

در بعضی ادعیه زیارتی و دعاهای وارده از جمله در دعای «امین الله» اشاره شده که این مقام را از خدا مسئلت نمائیم، قسمتی از فقرات آن چنین است:

پروردگارا، حالی به من عطا فرما که نسبت به آنچه برایم خواسته‌ای راضی باشم و از آن رو گردان نشوم. دلی آرام، خاطری آسوده به من مرحمت فرما. پروردگارا، لطف فرما که به حکم تو راضی گردم و مرا در نزد اهل زمین محبوب بدار. حالی عطا کن که همه از من راضی و خشنود گردند.

پروردگارا، طاقتی ده که به نزول بلای تو صابر باشم و نسبت به عطایای بی‌منتهای تو شاکر گردم، همیشه خواهان تو باشم. رؤیت و لقای ترا آرزو نمایم. رفتار دوستانت را اختیار نمایم. اخلاق دشمنانت را ترک نمایم، تقوی پیشه کنم.

الهی، دوستی برگزیدگان از اولیائت را بر من ارزانی بدار. عنایت فرما که در دنیا همیشه به سپاس و ستایش تو مشغول باشم.

این نیازها و درخواست‌ها از پیشگاه احدیت، حالاتی است که صاحب نفس مطمئنه دارد.

مطالب مرتبط :

  1. استاد عام و استاد خاص
  2. احوال اثنای سیر
  3. حجابات راه وصال
  4. خلوت ظاهر و خلوت باطن

شما می توانید دیدگاهی بفرستید, یا از داخل سایت خود بازتاب کنید.

فرستادن دیدگاه

بستن popup دیدگاه

فرستادن دیدگاه