ذکر و آثار آن ۱۳۸۷/۰۹/۲۹

بیان شده توسط استاد علی الله وردیخانی

کتاب: کعبه جانان - جلد دوم

ذکر و آثار آن‌

چنان‌ که‌ گذشت، یکی‌ از مهمترین‌ مراحل‌ نیل‌ به‌ موت‌ ارادی، ذکر است. ذکر، یاد نمودن‌ خداست‌ و مقصود از خلقت‌ انسان‌ و وضع‌ تکالیف‌ و قوانین‌ الهی‌ نیز همان‌ است‌ «وَ‌ اَقِمِ‌ الصَّلوةَ‌ لِذِکری». غرض‌ از صوم‌ نیز شکستن‌ شهوات‌ و تطهیر قلب‌ است‌ از آثار آنها تا ذکر در دل‌ استقرار یابد.

آیه‌ شریفه‌ «یا اَیُّهَا الَّذینَ‌ آمَنُوا اذکُرُوا اللهَ‌ ذِکراً‌ کَثیراً‌ وَ‌ سَبٍّحُوهُ‌ بُکرَةً‌ وَ‌ اَصی‌لاً» دلالت‌ دارد بر وجوب‌ ذکر کثیر. خداوند تبارک‌ و تعالی‌ در این‌ آیه‌ شریفه‌ اکتفا نفرموده‌است‌ به‌ محض‌ صیغه‌ امر، بلکه‌ مؤ‌کد ساخته‌ آن‌ را به‌ مصدر، و بدان‌ هم‌ بسنده‌ نفرموده‌ بلکه‌ موصوف‌ نموده‌ آن‌ را به‌ کثیر، و این‌ سیاق‌ در مندوب‌ نباشد.

خداوند متعال‌ امر فرموده‌ به‌ بسیاری‌ ذکر تا انسان‌ را چیزی‌ از قبیل‌ تجارت‌ و بیع‌ و اکل‌ و شرب‌ از معرفت‌ و بندگی‌ خدا باز ندارد «وَ‌اذکُرُوا اللهَ‌ کَثیراً‌ لَعَلَّکُم‌ تُفلِحُونَ». شکی‌ نیست‌ که‌ مداومت‌ بر تذکر شیء و ذکر مستمر آن، باعث‌ محبت‌ به‌ او می‌شود.

هر ذکری‌ را نتیجه‌ای‌ است‌ و نتیجه‌ یاد کردن‌ عبد خدا را، یاد نمودن‌ خداست‌ او راچنان‌ که‌ فرموده‌ «فَاذکُرُونی‌ اَذکُرکُم». آیه‌ شریفه‌ متضمن‌ شرط‌ و جزاست‌ و در قیاس‌ استثنایی، اثبات‌ مقدم، مستلزم‌ اثبات‌ تالی‌ است.

در ذکر و عبادت، تقدیم‌ و تأخیری‌ است‌ به‌ طوری‌ که‌ می‌فرماید «یُحِبُّهُم‌ وَ‌ یُحِبُّونَهُ» و نیز «رَضِیَ‌ اللهُ‌ عَنهُم‌ وَ‌ رَضُوا عَنهُ» و فأ «فَاذکُرُونی» هم‌ که‌ برای‌ تعقیب‌ است‌ دلالت‌ بر این‌ دارد. از اینرو صاحبان‌ بصیرت‌ مستنیره‌ به‌ نور معرفت، ذکر را افضل‌ اعمال‌ روحیه‌ و قلبیه‌ و نفسیه‌ و بدنیه‌ دانسته‌اند.

بزرگان‌ چنین‌ فرموده‌اند که‌ سالک‌ باید هوش‌ در دم‌ داشته‌ باشد، یعنی‌ هر نفسی‌ که‌ کشد از سر آگاهی‌ و حضور بوده‌ غفلت‌ بر آن‌ راه‌ نیابد.

دیگر آن‌ که‌ سالک‌ باید نظر بر قدم‌ داشته‌ باشد و مراد از آن، سرعت‌ سیر سلوک‌ است‌ برای‌ قطع‌ مسافات‌ هستی‌ و طی‌ عقبات‌ خود پرستی، و سیر در راه‌ حق‌ با کمال‌ توجه‌ و دقت‌ که‌ پایش‌ از این‌ راه‌ نلغزد.

نوع‌ دیگر سفر در وطن‌ است، یعنی‌ سالک‌ در طبیعت‌ بشری‌ سفر کند. بدین‌ معنی‌ که‌ از صفات‌ بشری‌ به‌ صفات‌ ملکی‌ و از صفات‌ ذمیمه‌ به‌ صفات‌ حمیده‌ انتقال‌ کند، که‌ خبیث‌ هرجا که‌ انتقال‌ کند خباثت‌ از او زایل‌ نگردد تا انتقال‌ نکند از خبث.

دیگری‌ خلوت‌ است‌ در انجمن؛ یعنی‌ به‌ ظاهر با خلق‌ و به‌ باطن‌ با حق، و جز جمال‌ و جلال‌ حق‌ مشاهده‌ نکند، این‌ که‌ خدای‌ تبارک‌ و تعالی‌ فرموده‌ «رِجالٌ‌ لا‌ تُلهیهِم‌ تِجارَةٌ‌ وَ‌ لا‌ بَیعٌ‌ عَن‌ ذِکرِ‌ اللهِ» اشاره‌ به‌ این‌ مقام‌ است.

حقیقت‌ ذکر آن‌ است‌ که‌ از الفاظ‌ و عبارات‌ بیرون‌ شوی. سالکا جهد کن‌ تا از لغات‌ و الفاظ‌ و عبارات‌ که‌ غبار راه‌ توست، خلاص‌ شوی. مادام‌ که‌ به‌ ذکر حقیقی‌ که‌ منزه‌ از الفاظ‌ است، نرسیده‌ای‌ از قید خود نرسته‌ای.

اذکار و اوراد که‌ آیات‌ قرآن، دعا و اسمأ الهی‌ است، یا به‌ لسان‌ ظاهر است‌ یا به‌ لسان‌ باطن‌ و یا به‌ هردو. ذکر وقتی‌ مقبول‌ درگاه‌ الهی‌ است‌ که‌ باطنی‌ باشد چه‌ توأم‌ با ذکر ظاهری‌ یا بدون‌ آن، زیرا اصل‌ ذکر باطنی‌ است. این‌ که‌ بزرگان‌ فرموده‌اند مقبولیت‌ قائم‌ بر باطن‌ است، به‌ معنای‌ خودداری‌ از ذکر ظاهری‌ نیست، بلکه‌ آن‌ هم‌ ضروری‌ است. زیرا توجه‌ به‌ حق‌ که‌ به‌ میزان‌ سیر قلبی‌ است، مرتبه‌ای‌ از مقبولیت‌ است. پس‌ مادام‌ که‌ ذکر باطنی‌ نشده، ذکر ظاهری‌ مثمر ثمر نباشد.

هر ذکر را مراتبی‌ است، بعضی‌ قشر است‌ و بعضی‌ لب. مجرد ذکر لسانی، پست‌ترین‌مراتب‌ است. ذکر قلبی‌ نیز مراتبی‌ دارد: یکی‌ صِرف‌ توجه‌ قلب‌ است‌ به‌ اسمی‌ از اسمأ الهی‌ بدون‌ التفاتی‌ به‌ معنای‌ آن، این‌ همانند ذکر لسانی‌ است. دیگری‌ ذکر اسمی‌ است‌ از اسمأ الهی‌ با فهم‌ معنای‌ آن‌ و توجه‌ به‌ مقصود از آن، مرتبة‌ دیگر ذکر اعضأ و جوارح‌ است‌ با منع‌ آنها از معاصی‌ و محرمات‌ و توجه‌ دادن‌ به‌ واجبات‌ بلکه‌ رعایت‌ مستحبات‌ و مکروهات.

ادنی‌ مراتب‌ ذکر قلبی، اشرف‌ است‌ از مجرد ذکر لسانی‌ به‌ جهت‌ عدم‌ تطرق‌ ریا و عدم‌ اطلاع‌ غیر. مرتبة‌ اعلای‌ ذکر قلبی‌ آن‌ است‌ که‌ در مشاهدة‌ جمال‌ و جلال‌ او مستغرق‌ بوده‌ و در هر چیز، نور الهی‌ را ملاحظه‌ کند. وصول‌ به‌ این‌ مرتبه‌ موقوف‌ است‌ به‌ انقطاع‌ تمام‌ از ماسوی‌ و توجه‌ تام‌ به‌ او، ذاکر گاهی‌ به‌ مقام‌ فنأ فی‌ الله‌ رسیده‌ غافل‌ از نفس‌ خود و غیر گردد، تا به‌ جائی‌ که‌ از ذکر خویش‌ نیز غافل‌ شده‌ و نیابد در قلب‌ خود مگر مذکور را.

آری‌ حد کمال‌ ذکر باطنی‌ و ظاهری‌ یا دعا، وقتی‌ است‌ که‌ از ناحیه‌ الهی‌ به‌ قلب‌ الهام‌ شود، چنان‌ که‌ حضرات‌ معصومین‌ (ع) عرض‌ می‌کردند: بار الها به‌ آن‌ نحو کلمات‌ را به‌ من‌ القأ کن‌ که‌ با تو به‌ مقام‌ راز و نیاز درآیم. بدون‌ چنین‌ توفیقی، زبان‌ دل‌ غافل‌ مانده‌ انسان‌ نمی‌تواند به‌ مقام‌ دعا برآید.

ذکر و دعای‌ عارف‌ طریق‌ حق، ظاهراً‌ از زبان‌ او جاری‌ است، اما باطناً‌ از ناحیه‌ حضرات‌ معصومین‌ (ع) و یا حق‌ تعالی‌ است؛ حتی‌ آمین‌ گوینده‌ ظاهراً‌ او لکن‌ باطناً‌ هم‌ دعا و هم‌ اجابت‌ از ناحیه‌ حق‌ است. این‌ کیفیت‌ در هر حالی‌ دست‌ دهد، نشسته‌ یا ایستاده‌ یا در حال‌ استراحت، در سفر یا حضر، برای‌ عارف‌ یکسان‌ بوده، عمده‌ کیفیت‌ دعاست. آنجا که‌ شرایط‌ جمع‌ است، حصول‌ و وصول‌ یکی‌ است.

حضرت‌ باقر (ع) فرمود: در توراتی‌ که‌ یهودیان‌ تغییر نداده‌اند و نزد ماست، مذکور است‌ که‌ حضرت‌ موسی‌ از پروردگار خود سؤ‌ال‌ کرد که‌ ای‌ خدای‌ من، تو به‌ من‌ نزدیکی‌ که‌ با تو راز خود را آهسته‌ گویم‌ یا دوری‌ که‌ فریاد کنم؟ وحی‌ آمد که‌ ای‌ موسی! من‌ همنشین‌ کسانی‌ هستم‌ که‌ به‌ یاد من‌اند. سپس‌ عرض‌ کرد الهی‌ چه‌ کسی‌ در ستر تو باشد، روزی‌ که‌ ستری‌ نیست‌ مگر ستر تو؟ خداوند متعال‌ فرمود: کسانی‌ که‌ در دار دنیا مرا یاد کنند، من‌ نیز در دنیا و عقبی‌ ایشان‌ را به‌ همه‌ نعمت‌هایم‌ یاد کنم.

آن‌ که‌ حضرت‌ موسی‌ گفت: الهی‌ نزدیکی‌ یا دور؟ این‌ منافی‌ مرتبة‌ نبوت‌ نیست. زیرا آن‌ حضرت‌ کیفیت‌ ذکر و دعا را طلبیده، که‌ بلند ذکر تو کنم‌ همچو کسانی‌ که‌ از تو دورند و ملاحظه‌ بعد خود کنم، چون‌ آن‌چه‌ از تقرب‌ می‌باید در خود نمی‌یابم؛ یا این‌ که‌ ملاحظه‌ قرب‌تو کنم‌ به‌ فضل‌ و رحمت‌ تو که‌ هرچند ما دوریم، لیکن‌ نظر رحمت‌ تو به‌ ما نزدیک‌ است؟

در حدیث‌ قدسی‌ وارد شده‌ که‌ خداوند رحمان‌ می‌فرماید: آسمان‌ها و زمین‌ها گنجایش‌ مرا ندارند، ولی‌ قلب‌ مؤ‌من‌ گنجایش‌ مرا دارد. آری‌ قلب‌ مؤ‌من، عرش‌ و حرم‌ خداست، ولی‌ باید دانست‌ که‌ نفس‌ و دل‌ را لحظه‌ای‌ بیکاری‌ و فراغت‌ نیست، مدام‌ از حالی‌ به‌ حالی‌ و از صورتی‌ به‌ صورتی‌ منتقل‌ گردد و از جایی‌ به‌ جایی‌ رود. اگر سالک‌ خواهان‌ امنیت‌ از وساوس‌ نفس‌ و شیطان‌ است، باید از ذکر خدا غافل‌ نگردد.

مبدأ معاصی‌ غفلت‌ است‌ و ذکر قلبی‌ بدون‌ تفکر و توجه‌ حاصل‌ نگردد. در معنی‌ تفکر وجوه‌ بسیار گفته‌اند و خلاصه‌ آن‌ چنین‌ است: تفکر سیر انسان‌ است‌ در معقولات‌ از مبادی‌ تا به‌ مقاصد، و نظر را نیز همین‌ معنی‌ باشد. آری‌ بدون‌ سیر، کسی‌ از نقصان‌ به‌ کمال‌ نرسد، از این‌ جهت‌ فرموده‌اند که‌ اول‌ واجبات، تفکر و نظر است.

در قرآن‌ و احادیث‌ تحریض‌ و ترغیب‌ بسیار بر تفکر شده‌ «اِنَّ‌ فی‌ ذلِکَ‌ لاَ‌ َّیاتٍ‌ لِقَومٍ‌ یَتَفَکَّرُونَ». آغاز حرکت‌ باید از آفاق‌ و انفس‌ باشد، چنان‌ که‌ خود فرماید «سَنُریهِم‌ آیاتِنا فِی‌ الا‌ َّفاقِ‌ وَ‌ فی‌ اَنفُسِهِم»: به‌ زودی‌ چشم‌ بصیرت‌ آنان‌ را به‌ نور توفیق‌ و هدایت‌ خود سرمه‌ کشیم‌ تا آیات‌ ما را در مظاهر آفاق‌ و انفس‌ مشاهده‌ کنند.

این‌ سیر و سفر، فقط‌ انسان‌ را دادند به‌ جهت‌ جامعیت‌ مظهریت‌ کل‌ اسمأ و صفات. غیر انسان‌ هرکه‌ باشد او را مقامی‌ است‌ معلوم‌ و معین‌ که‌ از آن‌ تجاوز نکند. مَلَک‌ را عقل‌ دادند نه‌ شهوت‌ و حیوان‌ را شهوات‌ دادند نه‌ عقل، لیکن‌ انسان‌ را هر دو کرامت‌ فرمودند و از اسفل‌ سافلین‌ تا اعلی‌ علیین‌ راه‌ نمودند. اختیار دادند که‌ هرکدام‌ را انتخاب‌ کند از او بگذرانند. اگر به‌ جانب‌ مبدأ حرکت‌ کند، عالی‌تر از ملایک‌ گردد، چنان‌ که‌ قرآن‌ مجید بدین‌ مقام‌ اشارت‌ فرموده‌ «اِنَّ‌ اللهَ‌ اصطَفی‌ آدَمَ‌ وَ‌ نُوحاً‌ وَ‌ آلَ‌ اِبر‌هیمَ‌ وَ‌ آلَ‌ عِمر‌انَ‌ عَلَی‌ العالَمینَ»؛ و اگر به‌ جانب‌ هوی‌های‌ باطله‌ و شهوات‌ عاطله‌ حرکت‌ کند از حیوان‌ زبون‌تر گردد «اُولئِکَ‌ کَالا‌ َنعامِ‌ بَل‌ هُم‌ اَضَلُّ».

البته‌ تفکر در ذات‌ الهی‌ ممنوع‌ و موجب‌ حیرت‌ و دهشت‌ است، لذا مراد از تفکر در این‌ باب، نظر کردن‌ است‌ به‌ صورت‌ باطن‌ بر افعال‌ الهی‌ و عجایب‌ صنع‌ و بدایع‌ امر او، در این‌ صورت‌ عارف‌ جمال‌ و جلال‌ الهی‌ بیند و درک‌ حقیقت‌ نماید.

مراد از آیات‌ در مواضع‌ کثیره، مجاری‌ تفکر است‌ در آلأ الهی‌ و قدرت‌ او. تفکر الهی‌ مستلزم‌ صدور اعمال‌ حسنه‌ از جوارح‌ است، در این‌ صورت‌ عارف‌ را در هر عضوی‌ لذتی‌ و در هر لذتی‌ بهجتی‌ حاصل‌ شود. حضرت‌ علی‌ علیه‌السلام‌ می‌فرماید: حیات‌ قلب‌ به‌ تفکراست‌ که‌ غفلت‌ را زایل‌ می‌کند.

هرگاه‌ انسان‌ تفکر کند در حسنات‌ خود که‌ آیا تام‌ است‌ یا ناقص‌ و موافق‌ سنت‌ است‌ یا مخالف، خالص‌ از شرک‌ است‌ یا مشوب‌ به‌ آنها، این‌ تفکر او را به‌ اصلاح‌ حسنات‌ خود و رفع‌ خلل‌ و نواقص‌ وا می‌دارد. هرگاه‌ تفکر کند در افعال‌ الهی‌ و احسان‌ و عنایت‌ او به‌ عباد، و وعدة‌ ثواب‌ جزیل‌ به‌ فعل‌ قلیل‌ و تسخیر جمیع‌ «ما فِی‌السَّمو‌اتِ‌ وَ‌ ما فِی‌الا‌ َرضِ‌ وَ‌ ما بَینَهُما»، برای‌ انسان‌ رغبت‌ وافر به‌ طاعات‌ و اجتناب‌ از منهیات‌ حاصل‌ آید.

حضرت‌ علی‌ (ع) فرماید: تفکر آئینه‌ای‌ است‌ که‌ در آن‌ صور اشیأ متمثل‌ می‌شود و به‌ این‌ سبب‌ صور حقایق‌ اعمال‌ حسنه‌ و خسیسه‌ را می‌بیند و به‌ انجام‌ حسنات‌ و پرهیز از قبایح‌ می‌پردازد؛ بی‌شک‌ تا این‌ آئینه‌ در مقابل‌ اوست، غفلت‌ بر او عارض‌ نگردد و صور اعمال‌ زشت‌ بر جانش‌ ننشیند.

هرگاه‌ عارف‌ در اثر ذکر و توجه‌ به‌ نور بصیرت، جمال‌ الهی‌ را مشاهده‌ نماید، نفس‌ و اعضای‌ خود را از محظورات‌ باز دارد، در این‌ صورت‌ عظمت، کمال‌ علم‌ و حکمت، قدرت، نفاذ مشیت‌ و احاطه‌ او را ببیند.

چون‌ کمال‌ مرتبه‌ تزکیه‌ و تصفیه‌ و تقوی‌ در سالک‌ تحقق‌ یابد، دل‌ در این‌ مقام‌ به‌ حقیقت‌ دل‌ رسیده، به‌ صحت‌ و صفای‌ اصلی‌ نایل‌ گردد و در منطقه‌ جاذبة‌ الوهیت‌ قرار گیرد. در این‌ مقام، کار فرما نه‌ دل‌ است‌ و نه‌ روح، بلکه‌ سلطان‌ فرمانروای‌ «وَ‌ عَنِتِ‌ الوُجُوهُ‌ لِلحَیٍّ‌ القَیُّومِ» بارگاه‌ دل‌ را از زحمت‌ اغیار خالی‌ کرده‌ و تختگاه‌ اصلی‌ خود قرار دهد «لا‌ یَسَعُنی‌ اَرضی‌ وَ‌ لا‌ سَمائی‌ وَ‌ اِنَّما یَسَعُنی‌ قَلبُ‌ عَبدِ‌ی‌ المُؤمِنِ».

بعد از این، فرمان‌ حق‌ بر جمله‌ اعضأ و صفات‌ غالب‌ آید «وَ‌اللهُ‌ غالِبٌ‌ عَلی‌ اَمرِهِ» و هیچ‌ عضوی‌ و صفتی‌ نتواند به‌ طبع‌ خود تصرف‌ کند «کُنتُ‌ لَهُ‌ سَمعاً‌ وَ‌ بَصَراً‌ وَ‌ لِساناً‌ وَ‌ یَدیً‌ فَبی‌ یَسمَعُ‌ وَ‌ بییَبصُرُ‌ وَ‌ بییَنطِقُ‌ وَ‌ بییَبطِشُ»، و این‌ که‌ فرموده‌اند «قَلبُ‌ المُؤمِنِ‌ بَینَ‌ اَصبَعَینِ‌ مِن‌ اَصابِعَ‌ الرَّحمانِ‌ یُقَلٍّبُها کَیفَ‌ یَشأُ» بشارت‌ به‌ رحمانیت‌ شده‌ نه‌ به‌ الوهیت.

چون‌ مراتب‌ تقوی‌ و تزکیه‌ و تصفیه‌ سالک‌ به‌ کمال‌ رسد، امداد نظر حق‌ را قابل‌ بود و از اثر این‌ مدد فیض‌ و کیمیاگری، در یک‌ زمان‌ چنان‌ تبدیل‌ اخلاق‌ و صفات‌ پدید آید که‌ سالیان‌ دراز به‌ مجاهدات‌ و ریاضات‌ خشک‌ حاصل‌ نمی‌شد.

البته‌ برای‌ تحصیل‌ و تحقق‌ این‌ کیمیاگری‌ شرایطی‌ است، از جمله‌ این‌ که‌ سالک‌ داد تجرید صورت‌ بدهد به‌ ترک‌ حب‌ دنیا و مقام‌ و ماسوای‌ حق‌ و مألوفات‌ طبع‌ تا تفرید حاصل‌آید؛ تفرد از هر محبوب‌ و مطلوبی‌ که‌ ماسوای‌ حق‌ باشد، آنگه‌ سر‌ توحید و حقیقت‌ که‌ همانا سر‌ «فَاعلَم‌ اَنَّهُ‌ لا‌ اِلهَ‌ اِ‌لاَّ‌ اللهُ» است‌ روی‌ نماید. توحید را مقاماتی‌ است‌ ایمانی، ایقانی، احسانی، عیانی‌ و عینی، تا داد این‌ همه‌ ندهد به‌ وحدانیت‌ نرسد، و تا داد وحدانیت‌ ندهد به‌ وحدت‌ نخواهد رسید.

چون‌ مرید از عهده‌ تجرید صورت‌ و تفرید باطن‌ در آید، حواس‌ ظاهر از کارفرمایی‌ معزول‌ شوند و کدورات‌ محسوسات‌ از دل‌ منقطع‌ گردد. چه‌ بیشتر کدورات‌ از تصرف‌ حواس‌ در محسوسات‌ است.

چون‌ کدورات‌ نفسانی‌ و شیطانی‌ از دل‌ منقطع‌ شد، انسان‌ به‌ خود پردازد و ذوق‌ ذکر باطنی‌ یابد. خاصیت‌ ذکر باطنی‌ آن‌ است‌ که‌ بقایای‌ کدورات‌ محسوسات‌ را از دل‌ بزداید. از اینجاست‌ که‌ فرموده‌اند: برای‌ هر چیزی‌ مصقله‌ای‌ است‌ و مصقله‌ دل، ذکر خداست؛ حق‌ تعالی‌ فرماید «اِنَّمَا المُؤمِنُونَ‌ الَّذینَ‌ اِذ‌ا ذُکِرَ‌ اللهُ‌ وَ‌ جِلَت‌ قُلُوبُهُم».

چون‌ انسان‌ در تقوی‌ و تزکیه‌ و ذکر باطنی‌ مداومت‌ نماید، سلطان‌ ذکر بر شهر دل‌ مستولی‌ گردد و هرچه‌ بنیاد غیر حق‌ است‌ از دل‌ بیرون‌ کند. در این‌ صورت، جوهر ذکر قائم‌ مقام‌ همه‌ نقوش‌ گردد و در نتیجه‌ کمال‌ آرامش‌ در دل‌ پدید آید «اَ‌لا‌ بِذِکرِ‌ اللهِ‌ تَطمَئِنُّ‌ القُلُوبُ».

چون‌ شهر دل‌ از غوغای‌ شیطانی‌ و کدورات‌ نفسانی‌ پاک‌ و منزه‌ گشت، بارگاه‌ جلال‌ صمدیت‌ را شاید، بلکه‌ مشروقه‌ آفتاب‌ جمال‌ احدیت‌ را زیبد. دل‌ به‌ زیورهای‌ الهی‌ آراسته‌ گردد، معشوق‌ اصلی‌ از تتق‌ جلال‌ و جمال‌ ظاهر شود و دیدة‌ عاشق‌ سوخته‌ و دیرینه‌ را که‌ چون‌ یعقوب‌ ساکن‌ بیت‌ الاحزان‌ سینه‌ است، به‌ جمال‌ یوسف‌ روشن‌ گرداند و بیت‌ الاحزان‌ به‌ کمال‌ او گلشن‌ نماید، از غم‌ به‌ شادی‌ رسد و از شادی‌ به‌ دولت.

چون‌ درد و نالة‌ دل‌ به‌ مقام‌ اضطرار رسد، بر قضیة‌ «اَمَّن‌ یُجیبُ‌ المُضطَرَّ‌ اِذ‌ا دَ‌عاهُ‌ وَ‌ یَکشِفُ‌ السُّوءَ» تتق‌ عزت‌ از جمال‌ صمدیت‌ براندازد و عاشق‌ خود را به‌ هزاران‌ لطف‌ بنوازد، برخیز و بیا که‌ خانه‌ پرداخته‌ام. جمال‌ صمدی‌ در تجلی‌ آید، روح‌ پروانه‌ صفت‌ بال‌ و پر بگشاید، جذبات‌ اشعه‌ شمع، هستی‌ پروانه‌ برباید و او را به‌ حلیه‌های‌ شمعی‌ بیاراید. نور جمال‌ صمدی، روحِ‌ روح‌ گردد «اُولئِکَ‌ کَتَبَ‌ فی‌ قُلُوبِهِمُ‌ الا‌ یمانَ‌ وَ‌ اَیَّدَ‌هُم‌ بِرُوحٍ‌ مِنهُ»، اگر آن‌ جان‌ باخته‌شد، اینک‌ جانی‌ که‌ باخته‌ نشود.

ای‌ سالک! باید در این‌ طریق‌ خویشتن‌ را از رق‌ ماسوای‌ حق‌ و مألوفات‌ طبع‌ برهانی، والا‌ ترا اختصاص‌ مقام‌ «مِن‌ عِبادِنا» حاصل‌ نشود. تا انسان‌ با خود و سعادت‌ و شقاوت‌ خودپیوند دارد، آزاد نیست‌ چنان‌ که‌ بزرگان‌ فرموده‌اند: آنچه‌ دربند آنی، بندة‌ آنی.

سالکا! زندگی‌ حقیقی‌ آن‌ است‌ که‌ فتوح‌ ایمانی‌ دهد نه‌ آن‌ که‌ روح‌ حیوانی‌ نهد. ای‌ سالک‌ اگر یک‌ قطره‌ آب‌ ناپاک‌ از باطن‌ مرد برخیزد، جنابت‌ او را ثابت‌ شود ولی‌ به‌ آب‌ طهور می‌توان‌ آن‌ را زایل‌ نمود. ولی‌ اگر ذره‌ای‌ ناپاکی‌ خودبینی، ساکن‌ باطن‌ مرد شود، به‌ آب‌ همه‌ عالم‌ نمی‌توان‌ آن‌ را زایل‌ نمود. اگر انسان‌ از عبادات‌ و طاعات‌ روی‌ همه‌ عوالم‌ را پر کند، بدان‌ نرسد که‌ ذره‌ای‌ از خود رها شده‌ و خود را نبیند.

ای‌ سالک! اگر خود را واپس‌ترین‌ همه‌ عوالم‌ ندانی، این‌ راه‌ را نشایی. نعمت‌ و عافیت‌ ظاهر ترا نفریبد که‌ فرموده‌اند: کار آسان‌ است‌ صبر بر بلا و شدت، صعب‌تر آن‌ که‌ بر نعمت‌ و عافیت‌ صبر کنی‌ که‌ مبادا سبب‌ انحراف‌ تو از راه‌ حق‌ گردد.

از عارفی‌ پرسیدند راه‌ از کدام‌ جانب‌ است؟ فرمود: از جانب‌ تو نیست، چون‌ از تو درگذشت‌ از همه‌ جانب‌ها راه‌ است. ای‌ بی‌خبر! تا امروز از در نفس‌ آمدی، اکنون‌ از در دل‌ درآی‌ تا به‌ خدا رسی‌ که‌ بر بارگاه‌ حق، تنها صاحبان‌ دل‌ سلیم‌ را بار است. به‌ علم‌ و نظر خود متکی‌ مباش، که‌ هرکه‌ در این‌ مقام‌ ترک‌ نظر خود گوید، نظر حق‌ به‌ دلش‌ پیوندد.

ای‌ سالک! بدان‌ کمال‌ مقبولی‌ حقایق‌ از اتیان‌ کمال‌ تجلی‌ جلال‌ و جمال‌ است‌ که‌ بی‌واسطه‌ ترا حاصل‌ آید، ولی‌ تا خویشتن‌ را از حجاب‌های‌ روحانی‌ و بشری‌ رها نکنی، این‌ مقام‌ ترا حاصل‌ نخواهد بود.

هر آنچه‌ از پشت‌ حجب‌ آید، با واسطه‌ است‌ اگرچه‌ ظاهراً‌ چنان‌ نماید که‌ بی‌واسطه‌ است. حضرت‌ موسی‌ کلام‌ حق‌ را با واسطه‌ می‌شنید، اگر بی‌واسطه‌ می‌شنید او را حوالت‌ به‌ تعلیم‌ حضرت‌ خضر نمی‌کردند تا به‌ مصقلة‌ «اِنَّکَ‌ لَن‌ تَستَطیعَ‌ مَعِیَ‌ صَبراً» بقایای‌ کدورات‌ طبیعت، به‌ کلی‌ از دل‌ منقطع‌ گردد.

برخورداران‌ از رحمت‌ الهی‌ سه‌ قسمند: عوام، خواص، خاص‌ الخاص. عوام‌ و خواص‌ با واسطه‌ دریابند و خاص‌ الخاص‌ بی‌واسطه، چنان‌ که‌ حضرات‌ انبیأ را نیز شامل‌ بود. حضرت‌ ایوب‌ گفت‌ «اَنی‌ مَسَّنِیَ‌ الضُّرُ‌ وَ‌ اَنتَ‌ اَرحَمُ‌ الر‌احِمینَ» و حضرت‌ موسی‌ گفت‌ «رَبٍّ‌ اغفِرلی‌ وَ‌ لاَِخی‌ وَ‌اَدخِلنا فی‌ رَحمَتِکَ‌ وَ‌ اَنتَ‌ اَرحَمُ‌ الر‌احِمینَ». اشارت‌ به‌ رحمانیت‌ است‌ که‌ سبب‌ کمال‌ معرفت‌ ذات‌ و محو صفات‌ بشریت‌ است‌ تا تخلق‌ به‌ اخلاق‌ الوهیت‌ حاصل‌ شود.

ای‌ سالک! تعلم‌ علم‌ لدنی‌ و بی‌واسطه‌ حاصل‌ نشود مگر این‌ که‌ لوح‌ دل‌ را از نقوش‌ علوم‌ روحانی‌ و عقلی‌ و سمعی‌ و حسی‌ خالی‌ کنی‌ تا این‌ علم‌ ترا حاصل‌ آید. تعلم‌ علم‌ باواسطه‌ امکان‌پذیر است‌ لکن‌ لدنی‌ نیست، چنان‌ که‌ دربارة‌ حضرت‌ داوود فرمود «وَ‌ عَلَّمناهُ‌ صَنعَةَ‌ لَبُوسٍ» علم‌ صنعت‌ زره، علم‌ لدنی‌ نیست، کمال‌ معرفت‌ ذات‌ و صفات‌ باید، چنان‌ که‌ حضرت‌ رسول‌ اکرم‌ (ص) فرمود «عَرَفتُ‌ رَبی‌ بِرَبی». شرط‌ یافت‌ این‌ علم‌ چنین‌ است‌ که‌ باید از خود رها شوی‌ و خود را نبینی‌ و قدم‌ در راه‌ طلب‌ نهی‌ و به‌ کمند جذبات‌ عنایات، روی‌ از مألوفات‌ طبع‌ بگردانی‌ تا این‌ علم‌ ترا حاصل‌ آید «یَهدِ‌ی‌ اللهُ‌ لِنُورِهِ‌ مَن‌ یَشأُ» «ذلِکَ‌ فَضلُ‌ اللهِ‌ یُؤتیهِ‌ مَن‌ یَشأُ».

ای‌ سالک! باید بدانی‌ که‌ مبدأ و منشأ این‌ حرکات‌ الهی، اراده‌ الهی‌ است. اراده‌ تخم‌ جمله‌ سعادت‌هاست‌ و این‌ صفت‌ نه‌ از صفات‌ انسانیت، که‌ پرتوی‌ از انوار صفت‌ مریدی‌ خداست. تا حق‌ تعالی‌ با این‌ صفت‌ در روح‌ بنده‌ای‌ تجلی‌ نکند، آن‌ بنده‌ مرید نخواهد بود. ابتدا این‌ نور چون‌ شرر آتشی‌ است‌ که‌ در حر‌اقه‌ افتد که‌ اگر آن‌ را به‌ کبریتی‌ برنگیرد و به‌ هیمه‌های‌ خشک‌ مدد نکند، روی‌ در خاموشی‌ کلی‌ نهد و با مکمن‌ غیب‌ رود و آن‌ مدد، جز تعلیم‌ مشایخ‌ الهی‌ نخواهد بود.

اگر کسی‌ خواهد بدون‌ تسلیم‌ به‌ استاد الهی‌ معالجة‌ خود به‌ نظر عقل‌ و علم‌ خویش‌ کند، نتواند و به‌ جایی‌ نرسد و خوف‌ آن‌ باشد که‌ در ورطه‌ هلاکت‌ افتد. کسی‌ که‌ با هوای‌ نفس‌ به‌ طبع‌ خود بر خویشتن‌ تصرف‌ کند، جان‌ به‌ باد خواهد داد.

قرآن‌ مجید همه‌ علوم‌ روحی‌ و جمله‌ معاجین‌ و اشربه‌ بیماری‌های‌ روانی‌ را داراست‌ «لا‌ رَطبٍ‌ وَ‌ لا‌ یابِسٍ‌ اِ‌لا‌ فی‌ کِتابٍ‌ مُبینٍ» و حضرت‌ رسول‌ اکرم‌ (ص) طبیب‌ حاذق‌ الهی‌ است‌ که‌ جمله‌ امراض‌ بشناسد و معالجه‌ آن‌ به‌ صواب‌ فرماید «اِنَّکَ‌ لَتَهدی‌ اِلی‌ صِر‌اطٍ‌ مُستَقیمٍ». بعضی‌ از صحابه‌ آن‌ حضرت‌ که‌ این‌ علم‌ را از او فرا گرفتند، در معالجه‌ به‌ کمال‌ رسیدند. در هر عصری‌ از اعصار روی‌ زمین‌ از این‌ اطبأ حاذق‌ خالی‌ نیست، و اگر کسی‌ بدون‌ مراجعه‌ به‌ ایشان‌ خواهد خویشتن‌ را معالجه‌ کند، در هلاکت‌ افتد، باید خویشتن‌ را به‌ طبیب‌ حاذقی‌ تسلیم‌ کند که‌ دارای‌ کمال‌ معرفت‌ امزجه‌ مختلفه‌ روحی‌ باشد.

ای‌ سالک! نیت‌ و اراده‌ خالص‌ را در خویشتن‌ به‌ مقام‌ تحقق‌ در آور، و بدان‌ تخم‌ ارادت‌ چون‌ در زمین‌ دل‌ افتاد، باید انسان‌ آن‌ را غنیمت‌ شمارد و عزیز بدارد و غذای‌ مناسب‌ حال‌ او دهد و این‌ غذا جز در بوستان‌ اساتید الهی‌ یافت‌ نشود.

سالک‌ حقیقی‌ در جستجوی‌ استاد کامل‌ بپا خیزد، اگر در مشرق‌ نشان‌ ندهند به‌ مغرب‌ رود، و اگر موانعی‌ در رسیدن‌ به‌ خدمت‌ استاد شود، به‌ قوت‌ بازوی‌ ارادت‌ بگسلد. اگر صاحب‌سعادتی‌ از در «وَ‌أتُوا البُیُوتَ‌ مِن‌ اَبو‌ابِها» درآید و پرورش‌ روح‌ به‌ قانون‌ شرع‌ دهد، و مراتب‌ تقوای‌ خود را به‌ کمال‌ رساند، چنان‌ که‌ در عالَم‌ غیب، عالِم‌ کلیات‌ غیب‌ بود، اکنون‌ عالِم‌ کلیات‌ و جزئیات‌ غیب‌ و شهادت‌ گردد و بی‌پرده‌ جمال‌ و جلال‌ حق‌ بیند «وَ‌ فی‌ کُلٍّ‌ شَیءٍ‌ لَهُ‌ آیَةٌ‌ تَدُلُّ‌ عَلی‌ اَنَّهُ‌ و‌احِدٌ» اینجا عتبة‌ عالم‌ ایقان‌ است‌ «کَذلِکَ‌ نُری‌ اِبر‌هیمَ‌ مَلَکُوتَ‌ السَّمو‌اتِ‌ وَ‌ الا‌ َرضِ‌ وَ‌ لِیَکُونَ‌ مِنَ‌ المُوقِنینَ».

در این‌ مقام‌ است‌ که‌ آن‌ عارف‌ فرماید «ما نَظَرتُ‌ فی‌ شَیءٍ‌ اِ‌لا‌ وَ‌ رَ‌أَیتُ‌ اللهَ‌ فیهِ». اگرچه‌ این‌ مقام، بس‌ شریف‌ و بلند است‌ و مقام‌ خواص‌ می‌باشد، لکن‌ روح‌ را بدین‌ عالم‌ تخم‌ وار در این‌ شکوفه‌ در این‌ شجره‌ انسانیت‌ نفرستادند، و خواص‌ را که‌ کمال‌ استعداد و حسن‌ تربیت‌ ارزانی‌ داشتند، بر این‌ شجره‌ در این‌ شکوفه‌ نگذاشتند، بلکه‌ او را به‌ ثمرة‌ حقیقی‌ رسانیدند که‌ کمال‌ معرفت‌ ذات‌ و صفات‌ الهی‌ است. البته‌ حصول‌ این‌ موفقیت‌ بدون‌ تبعیت‌ از استاد الهی‌ و مرافقت‌ دل‌ با او ممکن‌ نیست.

سالک‌ باید دل‌ را همواره‌ با استاد کامل‌ و صادق، پیوسته‌ دارد تا دلش‌ مورد نفحات‌ الطاف‌ الهی‌ گردد «یا اَیُّهَا الَّذینَ‌ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ‌ وَ‌ کُونُوا مَعَ‌ الصادِقینَ». چنان‌ که‌ حضرت‌ عیسی‌ در پاسخ‌ حواریون‌ فرمود: با کسانی‌ مجالست‌ نمائید که‌ دیدن‌ ایشان‌ شما را به‌ یاد خدا اندازد. چه، رؤ‌یت‌ و معاشرت‌ با آنان، باعث‌ اقبال‌ دل‌ به‌ امور اخرویه‌ و اعراض‌ از شواغل‌ دنیویه‌ گردد.

تعالیم‌ مکتب‌ مقدس‌ اولیأ به‌ سالک‌ اعلام‌ می‌کند که‌ باید احتیاجات‌ حسی‌ و ماد‌ی‌ خود را مغلوب‌ معنویات‌ سازد، یعنی‌ با کاهش‌ از قدرت‌ و نفوذشان‌ بدان‌ها صبغة‌ الهی‌ دهد. در اثر تعالیم‌ عالیه‌ این‌ مکتب‌ است‌ که‌ سالک، حجاب‌ از میان‌ بردارد و جمال‌ حقیقت‌ را بی‌پرده‌ مشاهده‌ کند، و جام‌ معرفت‌ را بی‌وسیله‌ حواس‌ ظاهری‌ و مادی، از دست‌ ساقی‌ غیبی‌ و ازلی‌ برگیرد و بر سر کشد.

سالک‌ در این‌ مکتب‌ می‌داند که‌ در ورای‌ این‌ عالم‌ محسوس، عالم‌ دیگری‌ است‌ که‌ لطایف‌ آن‌ در عقل‌ و هوش‌ و فهم‌ اکثر مردم‌ نگنجد، و لذایذ آن‌ هزاران‌ بار بالاتر از لذایذ این‌ عالم‌ خاکی‌ است. گل‌های‌ شادی‌ و سعادت‌ آن‌ هرگز پژمرده‌ نگردد و بهار جاودانی‌ آن‌ آسیب‌ خزان‌ نبیند، زیرا در آن‌جا ضدیت‌ و دوگانگی‌ در الفت‌ و یگانگی‌ غرق‌ است.

سالک‌ در این‌ مکتب‌ واقف‌ است‌ که‌ درک‌ حقیقت، فوق‌ ادراک‌ انسان‌ عادی‌ و ماورای‌ قیل‌ و قال‌ علوم‌ ظاهری‌ و فنون‌ مادی‌ است. او می‌داند ریاضت‌ و مجاهدتی‌ در پیش‌ است‌ که‌ باید انجام‌ دهد، زیرا بی‌رنج‌ به‌ گنج‌ نتوان‌ رسید، خصوصاً‌ گنجی‌ که‌ برتر از همة‌ گنج‌هاست.این‌ مکتب‌ تعالیم‌ روحانی‌ خود را تنها از راه‌ تلقین‌ و تبلیغ‌ و یا به‌ قوة‌ جبر و قهر نرساند، بلکه‌ از راه‌ دلایل‌ عقلی‌ و ایمان‌ قلبی‌ ثابت‌ نماید که‌ حقیقت‌ چنین‌ است.

پیشوایان‌ مقدس‌ مکتب‌ حقیقت، حقایق‌ عالیه‌ را که‌ بیرون‌ از دایرة‌ فهم‌ و درک‌ نارسای‌ اکثر مردم‌ است، پنهان‌ داشته‌ فقط‌ خواص‌ را به‌ آن‌ آشنا ساخته‌اند، و از شراب‌ ازلی‌ سبحانی‌ دل‌ تشنة‌ آنان‌ را سیراب‌ و سرمست‌ ساخته‌اند.

آری‌ این‌ است‌ راه‌ و رسم‌ تمام‌ راه‌ یافتگان‌ حریم‌ عین‌الیقین‌ و حق‌الیقین‌ که‌ حقایق‌ و علم‌ لدنی‌ و اذواق‌ و الهامات‌ درونی‌ خود را از دیدگان‌ نامحرمان‌ پنهان‌ داشته‌اند.

سالکا! خوشا آن‌ روزی‌ که‌ مرغ‌ دلت‌ از قفس‌ ادبار نفس‌ رهایی‌ یابد و در فضای‌ رضای‌ حق‌ پرواز کند. قفس‌ قالب، امانت‌ جان‌ مرغ، پر او عشق، پرواز او ارادت، افق‌ او غیب، مقصد و مقصود او محفل‌ جانان. آنگاه‌ این‌ همه‌ ترا مبارک‌ و ابدی‌ باد.

الهی‌ باران‌ لطف‌ بر اسرار دل‌ دوستان‌ نازل‌ کردی‌ و از تربت‌ وفا نور صفا متجلی‌ شد، به‌ نور آفتاب‌ ازلی‌ پرورش‌ یافته‌ در روضه‌ قدس، گل‌ انس‌ بشکفته، از افق‌ تجلی‌ باد رحمت‌ وزید و رهی‌ را از دست‌ آب‌ و خاک‌ بربوده‌ بر محفل‌ وصال‌ رسانید.

پایان‌

مطالب مرتبط :

  1. اقسام عدالت و آثار آن
  2. علل و آثار وقفۀ معنوی
  3. آثار ماتأخر
  4. استاد عام و استاد خاص
  5. خلوت ظاهر و خلوت باطن

شما می توانید دیدگاهی بفرستید, یا از داخل سایت خود بازتاب کنید.

فرستادن دیدگاه

بستن popup دیدگاه

فرستادن دیدگاه