خوف از مرگ ۱۳۸۷/۰۶/۲۷

بیان شده توسط استاد علی الله وردیخانی

کتاب: کعبه جانان - جلد دوم

خوف‌ از مرگ‌

دیگر از خوف‌های‌ مذموم، ترس‌ از مرگ‌ است‌ و چون‌ در نزد اکثر مردم‌ شدیدتر است، معالجة‌ آن‌ نیز اهم‌ است. سبب‌ خوف‌ از مرگ‌ چند چیز است:

اول‌ – این‌ که‌ تصور کند که‌ به‌ مرگ، فانی‌ و معدوم‌ صرف‌ شود و دیگر وجودی‌ برای‌ او در هیچ‌ عالمی‌ نباشد؛ این‌ خوف‌ ناشی‌ از سستی‌ اعتقاد و جهل‌ به‌ مبدأ و معاد است. درمانش‌ حصول‌ اصول‌ عقاید و استحکام‌ آنها به‌ دلایل‌ و براهین‌ قطعی‌ و مجاهدات‌ و عبادات‌ است‌ تا برای‌ او یقین‌ حاصل‌ شود. بداند که‌ مرگ‌ نیست‌ مگر دور کردن‌ جامه‌ بدن‌ از نفس‌ خود، و نیز دریابد که‌ همیشه‌ انسان‌ باقی‌ است‌ یا در بهجت‌ و راحت‌ و نعمت‌ یا با عذاب‌ و نقمت.

دوم‌ – خوف‌ کند که‌ به‌ واسطة‌ مردن، نقصی‌ به‌ او رسد و تنزلی‌ یابد، این‌ نیز در اثر جهل‌ به‌ حقیقت‌ مرگ‌ و انسان‌ است.

هرکه‌ حقیقت‌ این‌ دو را شناخت، داند که‌ مرگ‌ سبب‌ کمال‌ مرتبه‌ انسانیت‌ است، چنان‌ که‌ سید اوصیأ (ع) فرموده: به‌ خدا قسم‌ انس‌ پسر ابی‌طالب‌ به‌ مرگ‌ و اشتیاقش‌ به‌ آن، بیشتر است‌ از انس‌ طفل‌ به‌ پستان‌ مادر. کسی‌ را که‌ عقل‌ کامل‌ باشد، داند که‌ مرگ‌ انسان‌ را از این‌ ظلمت‌ سرای‌ طبیعت‌ می‌رهاند و به‌ راحت‌ و نور و سعادت‌ و سرور می‌رساند.

انسان‌ به‌ واسطه‌ مرگ‌ از تنگنای‌ زندان‌ سرای‌ نیستی‌ رهایی‌ یافته، و در ساحت‌ با وسعت‌ و عظمت‌ سرای‌ قرار وارد شود، از محل‌ خوف‌ و الم‌ و بیم‌ و مرض‌ و فقر و نیاز فارغ، و در منزل‌ راحت‌ و صحت‌ و امن‌ و غنا جای‌ گیرد. از همنشینی‌ منافقین‌ و اشرار و ظالمین‌ دیوسار دور، و به‌ مرافقت‌ ساکنان‌ عالم‌ قدس‌ و محرمان‌ خلوتخانه‌ انس‌ مبتهج‌ و مسرور شود. نیم‌ جانی‌ خسته‌ و دست‌ و پای‌ شکسته‌ از آدمی‌ گیرند و به‌ او زندگانی‌ حقیقی‌ و حیات‌ سرمدی‌ دهند. کدام‌ عاقل‌ سرور و شادمانی‌های‌ عقلی‌ و لذات‌ حقیقی‌ و حیات‌ ابد و پادشاهی‌ سرمد را می‌گذارد و در وحشت‌ خانه‌ پر از مار و مور و آمیخته‌ به‌ انواع‌ معصیت‌ و مرض‌ و عنا ساکن‌ می‌گردد؟

هان‌ از وطن‌ اصلی‌ خود یاد آر، زنهار دیار حقیقی‌ خود را فراموش‌ مکن، آتش‌ شوق‌ را دامن‌ زن‌ و شعلة‌ اشتیاق‌ به‌ حرکت‌ آر، بال‌ و پر روح‌ قدسی‌ را بر هم‌ زن‌ و گرد و غبار کدوراتعالم‌ جسمانی‌ را از آن‌ بیفشان. این‌ قفس‌ تنگ‌ خالی‌ را بشکن‌ و به‌ آشیان‌ قدس‌ پرواز کن، زنجیر علایق‌ را از پای‌ خود باز کن‌ و خود را از تنگنای‌ زندان‌ عالم‌ ناسوت‌ برهان، قدم‌ در فضای‌ دلگشای‌ عالم‌ لاهوت‌ گذار و در صدر ایوان‌ انس‌ بر مسند عزت‌ قرار گیر.

تا چند گرفتار دام‌ طبیعت، تا کی‌ محبوس‌ زندان‌ رنج‌ و محنت؟ هر ساعت‌ بار غمی‌ تا چند کشی‌ و هر لحظه‌ جام‌ المی‌ تا چند نوشی، نیش‌ زهر آلود منافقین‌ تا کی؟ پای‌ خود از این‌ خانه‌ ویران‌ بیرون‌ نه‌ و قدم‌ در گلستان‌ عالم‌ سرور گذار، دمی‌ یاران‌ و دوستان‌ را یاد آر و گاهی‌ با ساکنان‌ عالم‌ انوار راز گوی‌ و زمانی‌ با رفیقان‌ آن‌ دیار صحبتی‌ دار.

سوم‌ – از اموری‌ که‌ باعث‌ خوف‌ از مرگ‌ شود، مهاجرت‌ از لذات‌ دنیای‌ دنیه‌ است. درمان‌ آن‌ تأمل‌ است‌ در چیزهایی‌ که‌ از آنها گذشتنی‌ است. چگونه‌ عاقل‌ دل‌ به‌ چیزی‌ بندد که‌ از آن‌ مفارقت‌ باید و چاره‌ای‌ جز مهاجرت‌ از آن‌ نباشد. پس‌ محبت‌ دنیا را از دل‌ بیرون‌ کن‌ تا از این‌ خوف‌ و الم‌ فارغ‌ شوی.

چهارم‌ – خوف‌ آن‌ که‌ دشمنانش‌ به‌ مرگ‌ او شاد شوند. این‌ خیال‌ از وسوسه‌های‌ شیطان‌ است. زیرا که‌ شادی‌ دشمن‌ بعد از مرگ‌ نه‌ به‌ دین‌ ضرر رساند و نه‌ به‌ ایمان، نه‌ المی‌ از آن‌ به‌ بدن‌ رسد نه‌ به‌ جان.

پنجم‌ – خوف‌ آن‌ که‌ بعد از وفات‌ او اهل‌ و عیالش‌ خوار و ذلیل‌ و ضایع‌ و پایمال‌ گردند. این‌ خوف‌ نیز از وسوسه‌های‌ شیطانی‌ و خیالات‌ فاسد است، زیرا هرکه‌ چنین‌ خیالی‌ کند معلوم‌ است‌ که‌ خود را منشأ اثری‌ داند و از برای‌ خود مدخلیتی‌ در عزت‌ یا ثروت‌ و قدرت‌ دیگران‌ پندارد. این‌ جهل‌ و نادانی‌ به‌ خداوند متعال‌ و قضا و قدر اوست. عاقل‌ اهل‌ و عیال‌ خود را به‌ خدا سپارد که‌ هزاران‌ مرتبه‌ از او به‌ آنان‌ مهربان‌تر است.

ششم‌ – خوف‌ از عذاب‌ الهی‌ است‌ به‌ واسطه‌ معاصی‌ وگناهانی‌ که‌ از او سر زده. این‌ از انواع‌ خوف‌ ممدوح‌ است‌ که‌ در آیات‌ و اخبار بسیار مدح‌ صاحبان‌ این‌ خوف‌ شده، لیکن‌ باقی‌ ماندن‌ برخوف‌ و درصدد علاج‌ برنیامدن‌ به‌ توبه‌ و انابه‌ و ترک‌ معصیت، از غفلت‌ و نادانی‌ است.

مرگ، شربتی‌ است‌ برای‌ هرکس‌ چشیدنی‌ و ضربتی‌ به‌ ناچار به‌ هر فرقی‌ رسیدنی. آرزوی‌ حیات‌ دائمی‌ و تمنای‌ بقای‌ ابدی‌ برای‌ بدن‌ محال‌ است. اگر کسی‌ طول‌ عمر را برای‌ لذات‌ جسمانی‌ بیشتر و کاملتر آرزو کند، باید بداند که‌ در پیری، مزاج‌ او ضعیف‌ و قوا و حواس‌ او از کار مانده‌ مختل‌ شود و صحتش‌ زوال‌ پذیرد، هر لحظه‌ از درد خالی‌ نبوده‌ روز به‌روز بدنش‌ در تنزل‌ است‌ تا به‌ حد‌ی‌ رسد که‌ در نزد مردمان‌ و بسا در نزد اهل‌ و عیالش‌ بی‌ مقدار شود، چنان‌ که‌ خداوند متعال‌ می‌فرماید «وَ‌ مَن‌ نُعَمٍّرهُ‌ نُنَکٍّسهُ‌ فِی‌ الخَلقِ‌ اَفَ‌لا‌ یَعقِلُونَ».

اگر تمنای‌ طول‌ عمر برای‌ کسب‌ فضایل‌ و اخلاق‌ حسنه‌ و طاعات‌ و عبادات‌ است، تحصیل‌ کمالات‌ در پیری‌ در نهایت‌ صعوبت‌ است. اگر صفات‌ بد را از خود دفع‌ نکرد و ریشه‌ رذایل‌ در دل‌ او مستحکم‌ گشت‌ و به‌ پیری‌ رسید، کجا تواند آنها را از خود زایل‌ کند؟ چه‌ دفع‌ صفات‌ رذیله‌ موقوف‌ است‌ به‌ تحمل‌ ریاضات‌ و مجاهداتی‌ که‌ در پیری‌ بسی‌ دشوار است.

طالب‌ سعادت، صفات‌ بد از جمله‌ طول‌ امل‌ را از خود دور سازد و به‌ عمر مقدر راضی‌ شده، به‌ قدر امکان‌ در طاعات‌ و عبادات‌ و تقوی‌ و تحصیل‌ کمالات‌ کوشد. در این‌ وقت‌ او مشتاق‌ مرگ‌ بوده‌ و از تقدیم‌ و تأخیر آن‌ پروا ندارد، خاطرش‌ به‌ عالَم‌ اعلی‌ متعلق‌ و به‌ مصاحبت‌ ساکنان‌ حرم‌ قدس‌ شایق‌ و همیشه‌ بساط‌ قرب‌ حق‌ را جویاست.

ضد این‌ خوف، اطمینان‌ قلب‌ است‌ در امور مذکور که‌ مطلقاً‌ از امثال‌ این‌ امور بیم‌ و ترس‌ در دل‌ او راه‌ نیابد. کسی‌ که‌ خواهان‌ سعادت‌ است‌ باید این‌ صفت‌ را تحصیل‌ کند و چون‌ شاخه‌ ضعیف‌ از هر بادی‌ نلرزد، بلکه‌ مانند کوه‌ پابرجا باشد. طریقه‌ تحصیل‌ این‌ صفت‌ تأمل‌ است‌ در گفتار فوق‌ و کم‌کم‌ خود را در مواضع‌ بیم‌ و ترس‌ نگاهداشتن‌ و در محل‌ ترس‌ و خطر، صبر نمودن‌ تا به‌ تدریج‌ ملکه‌ حاصل‌ شود و در دل‌ او قوت‌ و اطمینانی‌ پیدا گردد.

شخص‌ ترسو کودکی‌ است‌ که‌ جثه‌ مردان‌ دارد، و مردی‌ است‌ که‌ طبیعت‌ زنان‌ دارد. پس‌ کسی‌ که‌ خود را از زمرة‌ مردان‌ شمارد باید ترس‌ و خوف‌ بر دل‌ خود راه‌ ندهد. نام‌ مرد نهادن‌ بر ترسو، ناگوار و در پیش‌ اهل‌ بصیرت‌ بی‌ارزش‌ و بی‌اعتبار است.

مطالب مرتبط :

  1. آداب ظاهری زیارت

شما می توانید دیدگاهی بفرستید, یا از داخل سایت خود بازتاب کنید.

فرستادن دیدگاه

بستن popup دیدگاه

فرستادن دیدگاه