مقدمه ۱۳۸۶/۱۰/۱۳

بیان شده توسط استاد علی الله وردیخانی

کتاب: کعبه جانان - جلد اول

شکر لایتناهی خدای را سزاست که وجود هر موجودی نتیجه جود اوست و هر موجودی حمد و ثناگوی او «وَ اِنْ مِنْ شَیْءٍ اِلّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ». خداوندی که نقوش نفوس بر صحیفه عدم رقم زد و آب حیات معرفت را در ظلمات صفات بشریت تعبیه کرد «وَ فی اَنْفُسِکُمْ اَفَلاٰتُبْصِرُونَ». تشنگان طلب را به قدم صدق، سلوک آن ظلمات صفات بشریت میسّر گردانید و به عنایت بی‌علت، خضرصفتان سوخته‌دل از آتش عشق را به سرچشمه آن آب حیات معرفت رسانید.

درود نامحدود بر ارواح مقدس و بی‌دنس حضرات انبیاء و اوصیاء و اولیاء که سالکان مسالک حقیقت و مقتدایان ممالک شریعت بودند «اُولٰئِکَ الَّذینَ آتَیْنٰاهُمُ الْکِتٰابَ وَ الْحُکْمَ وَ النُّبُوَّﺓَ» بالاخص قافله‌سالار قوافل حضرات انبیاء و اوصیاء و اولیاء، محمد صَلَّی‌اللهُ‌ عَلَیْهِ ‌وَ آلِهِ.

مقصود از آفرینش، وجود انسان است و هر چیز را که وجود است از دو عالم، به تبعیت انسان است. مراد از آفرینش انسان، کمال معرفت به ذات و صفات باریتعالی است و چنین معرفت تنها از انسان به ظهور رسد، انسانی که دارای روح پاک شود.

آنچه مکشوف نظر روح است از معانی غیب، قابل نقصان نیست زیرا که نظر چنین روح به مدد نور خدا مؤیّد است «اِتَّقُوا فِرٰاسَـﺔَ الْمُؤْمِنِ فَاِنَّهُ یَنْظُرُ بِنُورِ اللهِ».امّا آنچه نصیبة نفس است از معانی در تصرف وهم و خیال است.

یقین است که روح را محبت از جمله صفات او سابق آمد و این به سبب تشریف «یُحِبُّهُمْ» بوجود آمده وگرنه کسی به مقام «یُحِبُّونَهُ» نرسیدی. روح را هیچ صفتی نیست که پیوندی با قِدَم داشته باشد مگر محبت و در این اسرار بسیار است. حضرت داوود علیه ‌السلام پرسید: «یٰا رَبِّ لِمٰاذٰا خَلَقْتَ الْخَلْقَ» فرمود: «کُنْتُ کَنْزاً مَخْفِیّاً فَاَحْبَبْتُ اَنْ اُعْرَفَ فَخَلَقْتُ الْخَلْقَ لِاُعْرَفَ».

روح انسانی به جهت اضافت «مِنْ رُوحی» اشرف کاینات گشت و مورد تکریم خاص الهی؛ «وَ لَقَدْ کَرَّمْنٰا بَنی آدَمَ وَ حَمَلْنٰاهُمْ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ» یعنی انسان محمول عنایت ماست. ما عاشق و معشوق یکدیگریم، آنچه ما را با آدمی و آدمی را با ما افتد، نه ما را با دیگری و نه دیگری را با ما افتد. بار ناز معشوقی معشوق، عاشق تواند کشید و بار ناز عاشقی عاشق، معشوق تواند کشید.

خواست عاشق معشوق را پیش از خواست معشوق عاشق را نیست، بلکه خواست معشوق مقدّم بر خواست عاشق است. زیرا عاشق پیش از وجود خود مرید معشوق نبود، ولی معشوق پیش از وجود عاشق، مرید او بود. عشق عاشق را تار از «یُحِبُّهُمْ» آمد و پود «یُحِبُّونَهُ». سررشته این حدیث از اشارت «فَاَحْبَبْتُ اَنْ اُعْرَفَ» برخاست.

گرچه در تعبّد، انس و جن و ملک شریکند ولی انسان در قبول حمل بار معرفت در میان خلایق ممتاز گشت «اِنّٰا عَرَضْنَا الْاَمٰانَهَ عَلَی السَّمٰوٰاتِ وَ الْاَرْضِ وَ الْجِبٰالِ»، همه از قبول آن امانت امتناع ورزیدند الّا انسان «وَ حَمَلَهَا الْاِنْسٰانُ». کشیدن این بار معرفت و امانت الهی تنها انسان را سزاست.

انسان است که دل او مرآت جمال‌نمای الوهیت گشته «خَلَقَ آدَمَ عَلیٰ صُورَتِهِ». دل آئینه الهی است و هر دو عالم، غلاف این آئینه. اگر آئینه دل انسان به کمال مرتبت صفای خود برسد، می‌داند که او کیست و بهر چه آمده است و این همه کرامت و فضیلت به چه علت است.

این همه حضرات انبیاء که آمدند، کار نوی بدین عالم نیاوردند و خبر نوی در سینه تو ننهادند، بلکه آنچه را که در سینه تو نهاده بودند بجنبانیدند، و آنچه را که بر تو به ودیعه نهاده بودند ترا به سوی آن خواندند «وَ مٰا کُنّٰا لِنَهْتَدِیَ لَوْلاٰ اَنْ هَدیٰنَااللهُ».

ای انسان که نسخة کامل نامة الهی تویی، ‌ای آئینه جمال الوهیت که آنچه در عوالم است بیرون از تو نیست، هرچه خواهی از درون خود بخواه که مطلوب حقیقی و یار ازلی آنجاست. امّا تا آئینه دل آدمی به کمال مرتبت صفای خود رسد، مهالک و مسالک بسیار باید قطع نمود و آن جز سلوک بر شریعت و حقیقت و طریقت نیست.

البته شریعت و طریقت یکی است و آن تعالیم اسلام است. طریقی جز تعالیم اسلام یافت نمی‌شود که انسان را به سعادت رساند. شریعت عین طریقت و طریقت عین شریعت است، لذا تقسیم علمای دین به علمای شریعت و طریقت، بی‌موضوع و بی‌اساس است.

علم شریعت هم اول است و هم آخر، هم ظاهر است و هم باطن، و هم مبدأ عمل است به وجهی و هم غایت عمل است به وجه دیگر. پس اول، ‌ایمان و علم به شریعت است و آخر هم، ‌ایمان و علم به شریعت، منتها تفاوت آنها از زمین تا آسمان است. اولْ قشر است و مجاز، آخرْ لبّ است و حقیقت. زیرا تعالیم اسلام جامع تمام فضایل و دارای کل کمالات و سرچشمه هر علمی است.

مرید صادق و سالک عاشق از سر صدق و تأنّی نه از سر هوی و تمنّی مطالعه کند. در این هنگام او می‌داند که کیست و از کجا آمده و چون آمده است، به چه کار آمده و کجا خواهد رفت، مقصود او چیست و هدف اعلای او کیست و معلوم گرداند روح علوی را در خاک سفلی کشیدن چه حکمت دارد و باز مفارقت و قطع تعلق آن از قالب به چه سبب است و بار دیگر نشر آن در حشر با کسوت قالب بهر چیست. در این صورت از زمرة «اُولٰئِکَ کَالْاَنْعٰامِ بَلْ هُمْ اَضَلُّ» بیرون آمده و به مرتبه انسانی رسد و از حجاب غفلت «یَعْلَمُونَ ظٰاهِراً مِنَ الْحَیٰوﺓِ الدُّنْیٰا وَ هُمْ عَنِ الْآخِرَﺓِ هُمْ غٰافِلُونَ» رهایی یابد و به ذوق و شوق قدم در طریق حق نهد؛ آنچه را در نظر آورد به قدم آورد که ثمرة نظر، ‌ایمان است و ثمرة قدم، عرفان.

کعبه وصال را هم مانند کعبه صورت از هر جهت راهی است «وَ مِنْ حَیْثُ خَرَجْتَ فَوَلِّ وَجْهَکَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرٰامِ». مراحل این طریق را به ارادت و شوق ومحبت توان پیمود. امّا عشق به مقام تحقّق نرسد مگر این که عاشق مطیع و منقادمحض فرمان معشوق شود «قُلْ اِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللهَ فَاتَّبِعُونی یُحْبِبْکُمُ اللهُ».

این توفیق کسی را سزاست که با تزکیه و تصفیه، مراتب معرفت نفس خود را به کمال رساند و در منطقة جاذبة الوهیت قرار گیرد، و در دریای عشق محبوب ازلی و عقل کلی مستغرق شود؛ خویشتن را به شعله شمع ازلی زند و وجود انسانی را تبدیل به آتش نماید. در این مقام است که آتش بر او و کسانی که پیرامون آتشند مبارک است «اَنْ بُورِکَ مَنْ فِی النّٰارِ وَ مَنْ حَوْلَهٰا».

مجذوب سالک هم عاشق است و هم معشوق و هم عشق. چون عوارض از بین رود، دوگانگی برخیزد یگانگی پدید آید، جای کثرت را نور وحدت و یگانگی گیرد. کثرت که امری است موهوم به نسبت معرفت از بین رود و سفر روحانی و معنوی جز رفتن از کثرت به وحدت یا از نکرت به معرفت نیست. ‌این‌ مقام از آن سالکانی است که به مرتبه اعلای توحید یا «لاٰ اِلٰهَ اِلَّا اللهُ» رسیده‌اند، از خود فانی شده و به او باقی گشته‌اند.

آری تا وجود و

مطالب مرتبط :

  1. مقدمه
  2. مقدمه
  3. مقدمه
  4. مقدمه
  5. مقدمه
  6. یکی بودن شریعت و طریقت
  7. شرط تداوم عشق
  8. حج صورت و حج دل
  9. تساوی زن و مرد در آفرینش و تکامل
  10. کیمیاگری عشق
  11. انسان ، درّ یگانه خلقت
  12. حسن و عشق

پینگ و دیدگاه ها هر دو بسته شده اند.

دیدگاه ها بسته شده اند.